جنگ را با پوست و گوشت و استخوانم لمس کردم/برخورد بسیار بد بنی صدر هنوز در خاطرم باقی است

پایگاه خبری تحلیلی ایلام رصد به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس در مصاحبه ای به سراغ یکی از گزارشگران جنگ و از پیشکسوت رسانه ای استان رفته و در گفت و گویی رو در رو به پرسش های خبرنگار این رسانه مجازی پاسخ داده است.

علی باسره گزارشگر ایلامی دوران دفاع مقدس در جبهه های استان است که خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی ایلام رصد مصاحبه ای با او انجام داده که در پی می آید: 
به مناسبت هفته دفاع مقدس، و در جهت بیان خاطرات کسانی که در آن سال ها جنگ را از نزدیک لمس کردند پای صحبت یکی از پیشکسوتان رسانه استان نشسته ایم که مشروح این گفتگو را در زیر می خوانید.
از بدو شروع جنگ با پوست و گوشت و استخوانش آن را لمس کرده بود به خاطر کار پدرش خرمشهر زندگی می کردند و پدر او جزو اولین شهدای خرمشهر بود. 
'علی باسره' فرزند شهید عبد باسره مهندس باستان شناس و پیشکسوت رسانه ای دفاع مقدس در ایلام، با سابقه خدمت 50 ساله اش در حوزه هنر، در گفت و گو با خبرنگار ایلام رصد، از حال و هوای آن روزها و حضورش در صحنه های دفاعی می گوید که بسیاری از آنان را در تاریخ جنگ 8 ساله و در قاب دوربین و موج رادیو ماندگار ساخته است.

** سکانس اول: نحوه شهادت پدر؛ 'شهید عبد باسره'
در ابتدای گفتگو یادی از پدر شهیدش می کند و نحوه شهادت او را این گونه شرح می دهد: غروب دهم مهر ماه پدرم (شهیدعبد باسره) خانه را برای حضور در محل کار که در کارخانه صابون سازی خرمشهر بود ترک می کند اما در غروب همان روز بر اثر اصابت گلوله خمپاره به کارخانه، از ناحیه پا زخمی و به بیمارستان منتقل می شوند.
بعد از اطلاع از وضعیت پیش آمده به بیمارستان خرمشهر رفتم، وقتی دیدم زنده است و زخمی شده برای برداشتن لباس و اینکه خانواده را از نگرانی خارج کنم به منزل مراجعت کردم اما در برگشت به بیمارستان متوجه عدم حضور پدرم در بخش شدم که بعد از سه روز پرس و جو مطلع شدم که ایشان را برای ادامه مداوا به بیمارستانی در تهران منتقل کرده اند.
علیرغم کمبود وسیله نقلیه به هر زحمتی بود خود را به بیمارستان اختر تهران رساندم اما در آنجا یکی از پرستاران بیمارستان انگشتر پدر را به من تحویل و با ابراز همدردی از شهادت او گفت: پدر با وجوی که عفونت تمام بدنش را درگیر کرده بود و درد زیادی داشت هیچ گاه ناله نکرد و در این مدت آرام و صبور بود و نورانیت عجیبی در چهره اش داشت.
وقتی برای تحویل پیکرش به سردخانه بیمارستان رفتم متوجه شدم با گذشت سه روز از شهادتش، بدنش بدون تغییر با همان توصیفی که پرستار گفته بود، آرام، صبور و نورانی دست نخورده باقی مانده بود.

** سکانس دوم: شروع فعالیت های کاری و هنری
بعد از آمدن به ایلام، مدتی را در بنیاد شهید کار کردم و اوایل سال 60 به عنوان مدیر خبر صدا و سیمای مرکز ایلام به فعالیت پرداختم، کار هنری خود را با تئاتر شروع کردم و بعد از جنگ ادامه دادم اما قریب به 30 سال در بخش رادیو و خبر انجام وظیفه می کردم.
برای تلویزیون سریال های مختلفی ساخته و بازی کردم که تله تئاتر 'دلیل ماریا' به کارگردانی مرتضی هواسی در سال 1385 که در مورد جنگ و دفاع مقدس بود را خیلی دوست داشتم.
مستند یک مصاحبه ساده، بر بال ملائک، سریال مشق شب، نماهنگ سوگ بی پایان در مورد امام حسین(ع) از جمله کارهای هنری من در مدت زمان خدمتم بود.

** سکانس سوم: حضور در عملیات ها ومناطق جنگی و مصاحبه با چهره های برجسته انقلاب
پس از شروع فعالیتم در بخش خبر صدا و سیمای مرکز ایلام در عملیات های مختلفی چون کربلای یک، فتح میمک، والفجر 3، نصر 3 و بسیاری عملیات های دیگر برای تهیه گزارش و مصاحبه با رزمنده ها حضور پیدا می کردم و در این میان با شخصیت های مهم کشوری که برای حضور در میان رزمندگان آمده بودند همچون آیت الله اشرفی اصفهانی، شهید بهشتی، و امام جمعه یزد و مقام های کشوری و لشگری مصاحبه هایی داشتم.
یکی از خاطراتی که هنوز در ذهنم باقی مانده به حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی که در آن زمان به عنوان رییس جمهور بودند در میان رزمندگان ایلامی می باشد که بنده افتخار حضور را داشتم، نکته ای که در این میان جلب توجه می کرد، سادگی و بی پیرایگی و هم نشینی ایشان با رزمنده ها و صفا و صمیمیتی که با آنها داشتند باعث می شد هیچ کس احساس نکند که ایشان رئیس جمهور هستند.
انسان وقتی با انسان های بزرگ و پاک هم نشین و هم صحبت می شود تازه به خود می آید که چقدر به دنیا و مادیات آن وابسته شده و آن زمان است که متوجه می شویم بزرگی فقط متعلق به انسان هایی بوده که آنقدر خاک می شوند که بوی عطر نسیم صبح می دهند و آن قدر پاک و ساده و بی پیرایه از مادیات دل کنده اند که تنها رهرویی از ائمه اطهار و تبعیت از آنها در منش و رفتار و کردارشان نمایان بود.
مصاحبه با رزمنده ها، مصاحبه با زنان و مردان پشت جبهه، مصاحبه با فرماندهان بعد از عملیات های پیروزمندانه ای که اتفاق می افتاد، مصاحبه با فرماندهان و سربازان عراقی که توسط نیروهای خودی اسیر می شدند از اهم گزارش ها و مصاحبه هایی بود که تهیه می شد و برای پخش در رادیو و شبکه سراسری به مرکز ارسال می کردیم.
یکی دو تا از گزارش هایی که با اسرا داشتم از بهترین گزارش های کشوری شناخته شدند، و به گفته نیروهای اطلاعات عملیات سپاه، این مصاحبه ها که در رادیو جبهه نیز پخش می شد تاثیرات عجیبی در روحیه رزمنده های خودی و تضعیف جبهه دشمن داشتند.

**مصاحبه با بنی صدر و برخورد بسیار بد او هنوز در ذهنم باقی است
در مصاحبه رادیویی که با بنی صدر در صالح آباد انجام دادم با برخورد خیلی بدی از سوی او مواجه شدم و گفت: شما طرفدار آخوندها هستید.
بنده نیز در جوابش گفتم: من طرفدار چهل میلیون مردمی هستم که شما رو به عنوان رئیس جمهور خود می شناسند، اسلام مربوط به شخص خاصی نیست و متعلق به دنیا و متعلق به بچه ها و رزمنده هایی است که با اعتقاد راسخ برای مبارزه با دشمن و در دفاع از کشور به جبهه های جنگ آمده اند.

**سکانس چهارم: مصاحبه با اسرای عراقی
از همه نوع قشری در بین اسرای عراقی بود، از محصل و دانشجو، تا استاد دانشگاه و پزشک، و با بیشتر آنها مصاحبه داشتم.
با هر کدام از این عراقی ها که صحبت می کردم، از رفتار خوب ایرانی ها در برخورد با خودشان می گفتند که مردم ایران خیلی مهربانند و با وجود اینکه به آنها مجوس می گفتند اما از بسیاری از مسلمان ها مسلمان تر هستند و این را ما از برخوردهایشان با اسرای عراقی شاهد بودیم.
قبل از عملیات دشمن و تصرف مهران، وقت برداشت گندم فرا رسیده بود و آفیش کرده بودیم که برای گرفتن مصاحبه از کشاورزان و تصویر برداری از مزارع به منطقه برویم و برداشت محصول گندم را به تصویر بکشیم، وقتی رفتیم با مزارع سوخته و گندم زارهای دود شده مواجه شدیم.
یک سری اسیر عراقی گرفته بودند، و من که برای مصاحبه میان آنان رفته بودم چون مسلط به زبان عربی بودم با آنان وارد صحبت شدم و از اوضاع و احوال و خواسته هایشان پرسیدم، که از میان آنان صدای یکی را شنیدم که با زبان کردی گفت چرا از ما مصاحبه نمی کنی! منم که تعجب کرده بودم به طرف او رفتم و گفتم شما کرد ایلامی هستید در بین اسرای عراق چه می کنید؟ او نیز که خنده اش گرفته بود گفت: ما اهل زرباطیه و بدره عراق هستیم، ما پیوند خانوادگی و ازدواجی با مردم ایلام داریم و اگر می بینید که امروز در جنگ شرکت داشتیم به این دلیل است که صدام ما را به زور مجبور به جنگ کرده است.
او با بیان این مطلب که ما هیچ کداممان با اختیار خود در مقابل ایران وارد نبرد نشده ایم، از من خواست که این حرفش را رسانه ای نکنم چون معتقد بود رژیم بعث عراق خانواده اش را تحت فشار و آزار قرار خواهد داد.

**سکانس پنجم: عملیات کربلای یک 
سال 65 در عملیات کربلای یک با یکی از راننده های صدا و سیما برای گرفتن گزارش راهی منطقه شده بودم که در مسیر احساس کردیم بوی سیر می آید یکی از بچه های سپاه به ما نزدیک شد و گفت شیمیایی زدند و باید ماسک استفاده کنید. ما هم لنگ های ماشین را خیس کردیم و به عنوان ماسک استفاده کردیم، با همان وضع راه افتادیم و در مکان فرستنده مرکز که در بین گلان و مهران بود مستقر شدیم.
وقتی وارد منطقه شدیم، وجود جنازه های سربازان خودی و غیر خودی از جمله صحنه های دل خراشی بود که آن روزها با آن مواجه می شدیم، یکی از آن صحنه ها که هنوز در خاطرم مانده، دیدن عکس های خانوادگی و بچه های رزمنده ها بود که در کنار جنازه های به خون آغشته به زمین افتاده بود.
در کربلای یک، که برای تهیه گزارش داخل یک سنگر عراقی شده بودیم که به محض رسیدن ما به آن منطقه عراقی ها شروع به بمباران و انداختن خمپاره کردند که من و راننده همراهم بسیار ترسیده بودیم و هرچه می گفتم عراقی ها متوجه حضور ما شده اند آنها باور نکردند، اما به محض اینکه ما از سنگر زدیم بیرون با انداختن خمپاره سنگر را به هوا فرستادند، ما هم که ترسیده بودیم سوار ماشین شدیم و به سرعت هرچه تمام تر منطقه را ترک کردیم؛ همچنان که ماشین با سرعت در حال حرکت بود به یک تپه رسیدیم، اما هرچه راننده بیشتر پا را بر روی پدال گاز فشار می داد ماشین حرکتی نمی کرد، اما با تلاش راننده به هر نحوی بالاخره خود را از مهلکه نجات دادیم.

** سکانس ششم و پایانی: از جنگ متنفرم اما هنگام تجاوز به خاک میهنم ساکت نخواهم نشست
واقعیتی که وجود داشت این بود که مردان در جبهه های جنگ می جنگیدید و زنان در پشت جبهه برای فرزندانشان درس ایستادگی مشق می کردند و از دامن زنان این مرز و بوم چه مردها که به معراج نرفتند، زنانی که با اداره کردن خودشان حامی و پشتیبان جبهه نیز بودند.
شاید امروز باور این رشادت ها و از جان گذشتگی ها سخت باشد اما تمام این شهر و درختان بلوط سر به فلک کشیده آن شاهد آوارگی ها و استقامت ها و رشادت های زنان و مردان این دیار هستند.
من به عنوان یک هنرمند از جنگ متنفرم اما وقتی به خاک و میهنم تجاوز و حمله می شود وظیفه دارم که به دفاع بپردازم آن زمان است که این دفاع شکل تقدس به خود می گیرد.
به گفته سردار غلامی در یکی از مصاحبه هایی که با ایشان داشتم گفت: 'شهدا وقتی به خاک می افتند خونی که جاری می شود انتهای آن خون به خون امام حسین ختم می شود و راه درست را به ما نشان می دهد.'
همین دفاع مقدس باعث شد ما اکنون در جایگاهی بایستیم که چشم همه آزادگان جهان به جمهوری اسلامی ایران دوخته شود.
بنده هیچ کار شاخص و بزرگی انجام ندادم و تنها یک آدم معمولی بودم اما همیشه حسرت آن روزها و احساس ها و انسان هایی را می خورم که ساده و بی طمع و معتقد و محکم در راه اعتقادشان ایستادند و از جان گذشتگی کردند،ای کاش دوباره آن خصلت های زیبا رو مشق کنیم،
متاسفانه بسیاری از ما اسیر مادیات دنیوی شده و خیلی از خصایلی را که بسیاری از عزیزان این مرز و بوم را بزرگ و ماندگار کرد فراموش کردیم.
سعی کنیم ظلم نکنیم و نه ظالم و نه مظلوم هیچ کدام نباشیم، حق خودمان را بگیریم اگر جانمان هم در خطر بیافتد.
ما مسافرانی چمدان به دست هستیم در ایستگاه زمان، لذا باید یک نگاهی به خود و چمدان دستمان بیندازیم که چه کردیم و چه توشه بر داشته ایم. 
باشد که عاشق برویم.

نظرات ارسال نظر
عمر سایت: 14سال و 18ماه و 5روز