به بهانه سالروز آزادسازی مهران؛روایت ایثار و فداکاری از کودکی تا جوانی

بسمه تعالی

به بهانه دهم تیر ماه، سالروز آزادسازی مهران؛

روایت ایثار و فداکاری از کودکی تا جواني

حجت الله هاشم بیگی؛مدرس دانشگاه آزاد اسلامی ایلام

بدون شک در تاریخ پرشکوه ایران اسلامی،افتخارات و حماسه های زیادی وجود دارد.مردمان سرزمین ایران همواره با تعصب و غیرت بسیار،از آب و خاک کشور عزیزمان دفاع کرده اند و آبرو و عزت این سرزمین را در برابر تجاوز دشمنان حفظ کرده¬اند. یکی از ادوار پرافتخار مردمان ایران زمین، دوره ی هشت سال دفاع مقدس می باشد.زمانی که صدام با کمک همدستانش به خاک مقدس جمهوری اسلامی ایران حمله کرد و بسیاری از شهرهای کشور را به تصرف خویش درآورد،مردم غیرتمند کشورمان به دفاع از ناموس و میهن خویش همت گماشتند و دست همه ی متجاوزان خیانتکار را از این سرزمین مقدس کوتاه کردند. بدون شک «حماسه آزادسازی خرمشهر» بزرگترین واقعه¬ای بود که ایثار و از خودگذشتگی مردم بزرگ کشورمان را در دفاع از آرمانهای والای انقلاب اسلامی ثابت نمود و هرسال ،سوم خردادماه، به مناسبت این روز بزرگ و تاریخی،گرامی داشته می شود. اما یکی دیگر از بزرگترین افتخارات هشت سال دفاع مقدس، آزاد سازی مهران عزیز می باشد.متاسفانه در تقویم جمهوری اسلامی ایران و نیز در سایر مواردی که صحبت از دفاع و هشت سال جنگ تحمیلی می شود، حق مطلب در مورد سرزمین مهر و مهربانی ادا نمی گردد و رشادتها و فداکاریهای رزمندگان دلیر ایران اسلامی در آزادسازی مهران کمتر انعکاس می یابد و از دلاورمردیهای مردمان غیور ایلام کمتر سخنی گفته می شود.مردمانی که بدون هیچ شرط و شروطی و در دورترین نقاط مرزی کشور، با رشادت و پایمردی از آب و خاک کشور عزیزمان دفاع کردند و برای حفظ انقلاب اسلامی و آسایش نسلهای آینده،آسایش را از خود و همسر و فرزندانشان گرفتند.مردمانی که حتی یک قدم عقب نشینی نکردند و در طول هشت سال جنگ تحمیلی در سرزمین خود ماندند و از ورود دشمن متجاوز جلوگیری کردند. بنیانگذاری جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی(ره)،به شایستگی حق مطلب را در مورد حماسه بزرگ آزادسازی مهران در عملیات کربلای یک ادا نمودند و فرمودند:«مهران را هم خدا آزاد کرد». در طول سالیان پس از جنگ تحمیلی،علیرغم اینکه استان دلاورپرور ایلام آماج حملات مستقیم دشمن قرار داشت و تمامی مردم این استان از پیر و جوان و زن و مرد، هر کدام به نوعی از آب و خاک کشورمان دفاع می کردند،اما هنوز هم حتی کسی چون من که در دوران هشت سال دفاع مقدس، کودکی بیش نبودم،احساس می کنم درصد ناچیزی از رنجها و مرارتها و رشادتهای مردمان سرزمینم منعکس شده است. همه مسئولان و به ویژه مسئولان حفظ آثار و نشر ارزشهاي دفاع مقدس باید اين موضوع را پيگيري کنند تا دلاوری و رشادتهای رزمندگان غیور اسلام در حماسه آزادسازی مهران و همچنین جاندادگی و فداکاری مردم این دیار بیشتر از گذشته نمود داشته باشد و روحیه ایثار و فداکاری در روح مردم رنج دیده و غیرتمند استان ایلام تقویت گردد. شاید یادآوری روزهای پرافتخار جنگ تحمیلی و روایت ایستادگی مردمان دلیر کشورعزیزمان و به ویژه سرزمین ایلام از زبان کودکی هفتَ، هشت ساله که اکنون به سن بیست و هشت سالگی رسیده است برای جوانان امروزی مثرثمر باشد و از زبان یکی از همسالان خود،روایت ایثار،فداکاری و غیرت و مردانگی را بیشتر لمس نمایند. ....زمانی که جنگ شروع شد من حدود 10 ماه بیشتر سن نداشتم و تصاویر جنگ را از سن چهار،پنج سالگی ، بصورت مبهم به یاد دارم.اما بعد از آن تقریباً تصاویری که از دوران دفاع مقدس در ذهنم نقش بسته است،واضح و روشن می باشد. منزل ما در شهر چوار بود که با منطقه اصلی جنگ(مهران) حدود 90 کیلومتر و با مرکز استان 15 کیلومتر فاصله دارد.البته، در بسیاری اوقات جبهه جنگ تا فاصله 30 کیلومتری شهر ما هم می آمد. هنوز هم غرش خمپاره¬ها و صدای ترسناک هواپیماها در میان سلولهای مغزم وجود دارد.درست در دورانی که کودکان به دنبال اسباب بازی و پارک و...بودند،دوران کودکی من و همسالانم با زوزه خمپاره ها و آوارگی و استرس همراه بود. یاد م نمی آید که هیچ کدام از مردمان دیار من، ازشهر خویش کوچ کرده باشند.ایلامیان غیرتمند، استان عزیز خویش را خالی نکردند و به حاشیه شهرها و داخل کوههای استان پناه بردند. بسیاری از جوانان امروزی، جبهه و جنگ را از نزدیک ندیده اند و به راحتی از کنار وقایع آن می گذرند. اما ای جوانان عزیز؛به یاد داشته باشید که انسانهای زیادی جان خویش را فدا کردند و از زن و بچه و مال ودارایی خود گذشتند تا من و شما با آسایش زندگی کنیم...انسانهای بسیاری با از خود گذشتگی باعث حفظ آبرو،ناموس و شرف ما شدند. یادم می آید جوانان دور هم جمع می شدند و با هم قرار می گذاشتند که به جبهه بروند.آنچنان راحت صحبت می کردند که انگار برای تفریح و سیاحت سفر می کنند.همدلی و همدردی و روحیه شهادت و ایثار در بین آنان موج می زد..گروههای مختلفی از دیار من به جبهه سفر می کردند تا در کنار سایر هموطنان از آب و خاک کشور عزیزمان دفاع کنند.بسیاری از آنان به آسمان پرواز کردند.بسیاری از آنان به افتخار جانبازی نایل شدند و بسیاری دیگر هنوز چشم انتظار دارند و سرنوشتشان معلوم نیست. یکی از صحنه هایی که به عنوان سمبل جبهه و جنگ تا ابد در ذهنم باقی مانده است،سرنوشت یکی از همسایگان ما و در واقع همسایه دیوار به دیوار ماست.نمی دانم او را شهید بنامم یا جاویدالاثر؟؟..باقر بیگ محمدی از رزمندگان دلیر جبهه های غرب بود.آخرین تصویری که از او در ذهنم نقش بسته این است که او را سوار بر موتورش دیدم...آن موقع ما در زیر چادر زندگی می کردیم و حدود پنج کیلومتر از شهر دور بودیم.باقر هم از چادرش بیرون آمد و در حالی که نگاه منتظر همسر و فرزندانش او را سوار بر موتورش بدرقه می کردند،خنده¬کنان نگاهی به من انداخت و از جلوی چشمانم ناپدید شد و دیگر هیچگاه او را ندیدم...خدایا باقر زنده است یا نه؟..این سئوالی است که هنوز بعد از حدود 20 سال جوابش مشخص نگردیده است..اما همه می دانند برادرش علی نجات شهید شده و بسوی جایگاه ابدی رفته است... هنوز هم بمباران میدان فوتبال چوار و دود سیاهی که به آسمان رفت،مانند فیلمی تراژدیک جلوی چشمانم وجود دارد...حوادث میدان فوتبال چوار را به درستی به خاطر ندارم،اما بعدها به من گفتند که در زیر بمباران وحشیانه دشمن، چه بلایی بر سر مردمان سرزمین من آمده است.هنوز هم از مویه مادران و بدنهای پاره پاره شهیدان آن روز برایم سخن می گویند. هنوز هم لبهای تشنه سربازان رشید اسلام که با چشمان خودم دیدم، را به یاد می آورم و هنوز هم فضای باشگاه ورزشی چوار که پر از زخمی¬ها و مجروحین اسلام بود را به خاطر می آورم.مگر می شود فریادها و دردهای مردمان سرزمینم را فراموش کنم...مگر می شود چیزی که به چشم خودم دیده¬ام را فراموش کنم... حدود یک کیلومتری چادر ما یک پادگان نظامی وجود داشت،درست یادم می آید که مرحوم مادربزرگم نان کردی می پخت و به همراه غذا به من و پسرعمویم محمد می داد و می گفت اینها را ببرید به سربازان بدهید.تقریباً کار هر روز ما بود. درست یادم می آید که غیرت، تعصب و دفاع از ناموس و آب و خاک میهن اسلامی،در وجود کودکان سرزمینم نیز وجود داشت و این سربازان کوچک با روحی بزرگ،همواره به رزمندگان رشید اسلام کمک می کردند. تمامی روزهای خاطره انگیزی که من و پسرعمویم برای سربازان نان و غذا می بردیم به یادم می آید، انگار همین امروز بود که سرباز جوانی به اسم مجید کنار ما می نشست و عکسهای برادر و خواهر و پدر و مادرش را به ما نشان می داد.مجید همدمی غیر از دو کودک نداشت و با دیدن ما روحیه می گرفت. می گفت ساکن شمالم و اگه جنگ تمام بشه شما را به همراه خانواده به شمال می برم.روزها و شبهای بسیاری را من و پسرعمویم با رویای رفتن به سرزمینی که در آن دوران نمی شناختیم سپری کردیم و هر روز منتظر می شدیم،مادربزرگ به ما غذا بدهد و دوباره مجید را ببینیم و مجید هم از سرزمین سبز و رویایی برایمان سخن بگوید.باور کنید بهترین تفریح ما همین بود و هیچگاه هم خسته نمی شدیم.. یادم نمی آید چه روزی بود و چه ساعتی...عموی بزرگم یک دبه دوغ و کره به من و محمد داد تا برای سربازان ببریم،در بین راه پای محمد به سنگی گیر کرد و دبه دوغ به زمین ریخت...ما هم از ترس عمویمان،احساس کردیم که می توانیم دوباره دوغ و کره را جمع کنیم و به داخل دبه بریزیم و همین کار را هم انجام دادیم و با افکار کودکانه خود در دل خویش احساس رضایت کردیم...یکی از سربازان دبه را از ما گرفت و به داخل آن نگاهی کرد...بلافاصله گفتم:چیزی نشده،دوغ ریخت و ما هم سریع جمعش کردیم...سرباز گفت:دستتون درد نکنه،هیچ مشکلی نداره،الان خودم درستش می کنم...بعدها فهمیدم سرباز بزرگ نمی خواسته روحیه سربازان کوچک را خراب کند و... من و محمد پس از تحویل دوغ،طبق معمول به دنبال مجید رفتیم...مجید اکثر اوقات جلوی چادرش می نشست...اما این بار جلوی چادر نبود و ما هم به دنبالش می گشتیم...یکی از سربازان که کمی هم چاق بود روبه ما کرد و گفت:اینجا چکار می کنید؟..گفتیم دنبال مجید می گردیم...گفت:مجید رفته...گفتیم:کی برمی گرده؟...گفت:خدا می دونه...سرباز دیگری جلو آمد.سرباز چاق گفت اینها دنبال مجید هستند..سرباز جدید روبروی ما نشست و با لحن مهربانانه¬ای گفت:مجید رفته خط مقدم جبهه و کلی برای ما توضیح داد که خط مقدم چیه و کجاست... من و محمد فکر کردیم فردا بر می گردد و دوباره از سرزمین سبز برای ما سخن می گوید..تازه دیروز قول داده بود که ساعت مچی¬اش را به من هدیه بدهد و من دیشب با رویای ساعت مچی به خواب رفته بودم...فردای آن روز رفتیم و دوباره سراغ مجید را گرفتیم...گفتند مجید به این زودی نمی آید و حداقل 2 ماه دیگر می آید... من و محمد طبق معمول و هر وقت که مادربزرگ نان و غذا برای سربازان درست می کرد به محل می رفتیم و چادر مجید را نگاه می کردیم...روزها و ماههای زیادی گذشت و ما هیچ وقت مجید را ندیدیم...سربازان جدیدی آمدند و قدیمی ها رفتند و دیگر هیچ کس مجید را نمی شناخت...هیچ کس هم نمی توانست به ما بگوید مجید کجاست؟... هنوز هم نمی دانیم مجید کجاست؟...شاید یکی از فرشتگان آسمانی باشد و یا شاید هم الان در کنار خانواده¬اش در شمال زندگی می کند...اما مطمئنم مجید آدم بدقولی نبود و اگر در شمال هست،قطعاً به سراغ ما می آمد و ما را به سرزمین رویاها می برد...ما را به سرزمینی که وصفش را اول بار از خودش شنیده بودیم می برد... مجید جان؛چه می شد که یک روز دیگر می موندی و ساعت مچی را به یادگار به ما می دادی؟...چه می شد تو دوغ گلی را از ما تحویل می گرفتی و به افکار کودکانه ما لبخند می زدی؟...اما مجید جان هنوز هم وقتی از کنار محل چادرت می گذرم اشک در چشمانم سرازیر می شود و بزرگترین آرزویم این است که الان زنده باشی و همان عکسهایی که به من و محمد نشان می دادی،به بچه های کوچولوی خودت نشان بدهی...اما اگر فرشته ای از فرشتگان خداوند شده¬ای،باز هم دعا کن به سرزمین سبزی که تو در آن هستی بیاییم... مجید جان؛مطمئن باش هموطنان تو در سرزمین ایلام،همچنان با غیرت و تعصب ایستاده¬اند و مانند گذشته در برابر متجاوزان ایستادگی خواهند کرد و از آبرو و عزت ایران اسلامی دفاع می کنند. ای کاش دوران کودکی من، در دهم تیرماه سال 65، شاهد عملیات کربلای یک می بود تا با افکار کودکانه خویش حماسه بزرگ آزادسازی مهران را برای جوانان امروزی آنچنان به تصویر می کشیدم که روح شهیدان والامقام این عملیات را شاد نمایم و گوشه¬ای از غیرت مردمان سرزمین طلوع خورشید(ایلام) را نمایان سازم.کاش می توانستم فداکاری بزرگمردان ایران اسلامی که با رمز یا ابالفضل العباس(ع) مهران را از چنگ دشمنان نجات دادند،آنچنان به تصویر بکشم که جوانان امروزی را ترغیب نمایم تاروایت ایثار و فداکاری را با غرور به جوانان آینده منتقل کنند... مهران سرزمین مهر و مهربانی و سرزمین جانبازی و فداکاری است.حضور پررنگ حماسه آزادسازی مهران در تقویم پرافتخار کشورمان،این تقویم را نورانی تر و با عظمت تر خواهد کرد...

نظرات ارسال نظر
عمر سایت: 14سال و 16ماه و -10روز