بیغوله هایی به نام مطب

 حکايت ها و داستان هاي اين شهر هم شنيدني است هم آنقدر فراوان که هر بچه اي اگر بخواهد شبها بخوابد مادران اين شهر مي توانند اين قصه ها را لالايي وار براي خوابي آرام به کار برند. اينبار قصه مطب هاي موجود در شهر يا همان دفاتر طبابت، طبيبان اين شهر است. آنچه که در ذهنيت همگان شکل گرفته است مطب جايي امن، راحت، محيطي سالم، و پاکيزه است براي درمان در واقع اين صفات اجزاء لاينفکي براي اماکن درماني هستند که مطب هاي موجود نيز از اين امر مستثني نيستند. آنکه شغلش شفاي بيمار است چگونه است که در اين شهر، مکان کارش سبب رنجش خاطر بيمار است، برخي از مطب هاي موجود در اين شهر را که مي بيني حس زار زدن در و ديوارش تو را هم به گريستن وا مي دارد. قصدم از اين مطالب خدايي ناکرده تخريب يا اهانت به پزشکان زحمتکش اين شهر نيست، که کار اين عزيزان بسي فراتر از هر چيزي است که آدمي متصور بشود چرا که همگان در هنگام بيماري بعد از خدا دست دعايمان به دامن اين بزرگواران است اما چه کنيم که بايد آنچه که واقعيت موجود است نيز بيان شود شايد فرجي گردد. حکايت از آنجا شروع مي شود که وقتي براي ويزيت به ملاقات پزشک مي روي در اکثر مکان هاي مورد نظر مي تواني شرايطي که در زير مي آيد را ببيني. ديوارهايي رنگ و رو رفته که بعضاً داراي ترکهايي عميق چون حال بسياري از بيمارانند. ميزي رنگ رو رفته با فردي نسبتاً خشن به عنوان منشي، صندلي هايي غالباً پلاستيکي و چرک و بعضاً نيمکت هايي فلزي که نسل آنها ساليان سال است منقرض شده است. موزائيک هايي تق و لق که وقتي رويشان قدم مي گذاري احساس خالي شدن نيمي از درونت راداري و اما زمستان ها با وسيله گرمايش نامناسب و تابستان ها هم از سرمايش مناسب خبري نيست.دقيق که مي شود سرويس بهداشتي که يا موجود نيست و يا اگر هست خطر ابتلا به هر گونه بيماري با ورود به آنجا امکان پذير است نکته در اين است که اين امکان کاربري مسکوني دارند و جهت استفاده طبابت طراحي نشده اند و مهمتر اينکه اکثر اطباي عزيز حاضر به سرمايه گذاري در اين شهر نيستند و ترجيح مي دهند که مطب هاي استاندارد و لوکس را در کلان شهرها خريداري نمايند تا پس از گذشت چندين سال مهاجرت کرده و در آن سکني گزينند. نمي دانم چرا شايد بعد از جنگ و اطلاق قيد محروميت به اين استان ظاهراً همگان پذيرفته اند که اين خوره محروميت مادام العمر مي تواند روحمان و جسمان را ريز ريز بخورد. ?آيا از پس اين همه سال ما از اين قيد رها نشده ايم؟ آيا اين محروميت فکري نيست؟ آيا مگر تلطيف فضاي مطب هاي مذکور و زيبا سازي آنها هزينه اش بيشتر از يک هفته حق ويزيت است؟ مي خواهم بدانم آيا اگر پزشکان عزيز ما با اين شرايط مکاني در کلان شهرهايي چون تهران اقدام به طبابت کنند باز هم مي توانند چشم انتظار ورود بيماران به مطب هايشان باشند. آيا مردمي که در ايلام براي معالجه مراجعه مي کنند تفاوتي به لحاظ انساني و هويت با مردمي که در تهران هستند مي کنند؟ اول ماجرا که شروع شد گفتم قصه اين شهر فراوان است. شما در نظر بگيريد که ساير اصناف هم اگر اينگونه باشند آيا مي توانند انتظار رونق بازار خويش را داشته باشند؟ پس چه عاملي سبب مي شود که مردم با وجود اين مکان هاي متاسفانه نامناسب طبابت باز هم به پزشک مراجعه مي کنند آن هم در صف هاي چند لايه و تا ساعاتي از نيمه شب؟ بله احتياج به درمان. و آيا درست است که خدايي ناکرده، خدايي ناکرده اين تصور براي پزشکان ما صورت پذيرد که مردم براي درمانشان در هر وضعيتي مجبور به مراجعه هستند؟ که اگر چنين تفکري باشد هيهات. و من اميدوارم که اينگونه نيست اما صرفاً غفلتي است که کم کم دارد در ميان اين عزيزان به اپيدمي مبدل مي شود. در نظر داشته باشيم که زيبايي محيط کار و استاندارد سازي آن از اصول ابتدايي مشاغل است. حال با مراجعه به دانشگاه علوم پزشکي مي توان به راحتي اين استانداردها را مشاهده کرد که مثلاً فضاي مطب ها به ازاء هر بيمار چه سرانه اي دارد، و تعجب مي کنم که در اين خيل به حمداله تحصيل کرده اين اصول ابتدايي ناديده گرفته مي شود. نکته بعد و شايد سوال بعدي اين است آيا دستگاه هاي نظارتي براي اينگونه اماکن چاره اي نمي انديشند؟ درست به خاطر دارم که يکي از دوستان درصدد ساخت طويله اي براي نگهداري دامهايش بود و بهداشت او را مجبور کرده بود تا ارتفاع يک متر از کف را کاشي کند چرا که با سلامت انسان ارتباط دارد.حال مي خواهم بدانم آيا مطب هاي ما با سلامت انسان ارتباطي ندارند؟ يا اين که چون دستگاههاي نظارتي ما هم صنفان پزشکان محترمند اين عيب بزرگ را نمي بينند يا ترجيح مي دهند که نبينند که اگر اين است افسوس، و اما حکايتي تلخ تر در يک شيفت کاري مثلاً از 4 عصر تا 9 شب پذيرش 100 تا 120 نفر بيمار چگونه امکان پذير است؟ آن هم دريک کار تخصصي و تشخيصي جز اينکه با پذيرش فله اي بيمار در کنار ميز پزشک؟ حال آنکه پزشک محرم اسرار است و بايد بيمار به اين آسايش رواني برسد و دردش را صادقانه با پزشک در ميان بگذارد. چگونه در ميان چشمان منتظر سايرين اين مهم امکان پذير است. البته اين را هم نبايد ناديده گرفت که متخصصين ما کم هستند اما اين معقول نيست که کيفيت را فداي کميت نمود که بعضاً مشاهده مي شود بيماران جهت اطمينان از تشخيص مناسب تر به شهرهايي چون کرمانشاه و تهران مراجعه مي کنند. اما حتم دارم که اينگونه نيست و صرفاً غفلتي است که کم کم عادي شده است، و چون روزمره شده است اهميت خود را از دست داده و نگارنده تنها با نگاشتن اين سطور صرفاً درصدد زدن تلنگري آرام بود تاکمي بيشتر به زيبا سازي محيط هاي خود بپردازيم و ديگر قيد و بندهاي محروميت را بزداييم. اگر چه اين قصه تلخ بود اما باز هم مي تواند براي فرزندانمان لالايي خوبي باشد، پس شب بخي

نظرات ارسال نظر
عمر سایت: 14سال و 18ماه و 5روز