صفحه نخست وبلاگها | وبلاگ بعدی | وبلاگ قبلی | درخواست ایجاد وبلاگ | قوانين بخش وبلاگ

ایلام-اجتماع-زندگی ilamkh.com
خلیل کمربیگی

  • بعدی
  •  
       احیای سنت میانجیگری

    احیای سنت میانجیگری/به پاسداشت یاد و نام حاج عباس عزیزیان

    مساله‌ی نظم اجتماعی، ازجمله مباحثی است که دغدغه‌ی فکری اغلب جامعه شناسان بوده است. اروپای پس از انقلاب صنعتی، دچار هرج‌ومرج و بی‌نظمی شدیدی گشت و پیشکسوتان جامعه‌شناسی را به این فکر انداخت تا راه‌های بازگشت نظم به جوامع خود را جستجو نمایند و بدین گونه مسئله‌ی نظم اجتماعی و چگونگی ایجاد آن، در کانون مباحث و نظریات آن‌ها قرار گرفت به‌طوری‌که اگر گفته شود که هدف همه‌ی جامعه شناسان کلاسیک، نظم اجتماعی و ایجاد آن بوده، سخنی به‌گزاف عنوان نشده است.

    استان ایلام نیز چند سالی است گرفتار بی‌نظمی گشته است. مصادیق این بی‌انضباطی اجتماعی را می‌توان در تمامی ساختارهای آن مشاهده کرد. در حال حاضر، به نظر می‌رسد، ایلام به« شهری معلق» تبدیل‌شده است. شهری که نه به‌سان مناطق روستایی و عشایری خودکنترل بوده و نهادهای سنتی از آن مراقبت نمایند و نه به‌سان مناطق شهری، نهادهای مدرن توانسته‌اند در آن، به‌درستی امر جامعه‌پذیری و کنترل اجتماعی را انجام دهند. بر همین اساس، هنجارهای قانونی و کنترل رسمی که بایستی نظم را در جامعه حفظ کنند، قادر نبوده‌اند که این تعادل و نظم را در جامعه پدیدآورند؛ بنابراین با توجه به ساخت روستا – شهری ایلام، استفاده از کنترل‌های غیررسمی می‌تواند به‌عنوان روشی مکمل، نقش مهمی در ایجاد تعادل و نظم در جامعه ی شکننده‌ی ایلام ایفا نماید.

    یکی از اَشکال مختلف کنترل‌های غیررسمی، استفاده از توان و نفوذ متنفذین و معتمدین محلی در کنترل و کاهش منازعات و جرائم است. در جامعه‌ی ایلام نیز، منزلت و جایگاه بزرگان ایلات و طوایف در میان گروه‌ها و اقشار مختلف مردم بر کسی پوشیده نیست. بزرگان ایلات و طوایف با نقش‌آفرینی اثربخش خود، در هنگامه‌ی بروز جرم و منازعه، تأثیرات زیادی در کاهش منازعات، ایجاد سازش و برقراری پیوندهای اجتماعی و جلوگیری از گسست ارتباط بین افراد، داشته‌اند. آن‌ها در قبل و بعد از وقوع جرم، با ایفای نقش خود، در کاهش مجازات مجرمان یا تعویض مجازات، مانع از ترویج و گسترش دامنه ی منازعات و جرائم شده اند.

    بسیاری از بزرگان ایلات و طوایف، با برخورداری از نفوذ کلام، صداقت در رفتار و در نظر گرفتن منفعت جمعی از چرخه ی باطل جرم و تکرار جرائم جلوگیری کرده‌اند. آن‌ها ضمن آشنایی با روحیات افراد، طوایف و ایلات و لحاظ نمودن منزلت خود نزد منازعان، تعارضات را به‌گونه‌ای مسالمت‌آمیز حل‌وفصل نموده و از دامنه و ابعاد جرائم کاسته‌اند. داشتن اعتقادات مذهبی و اخلاقی و استفاده از شیوه‌ی پیشوایان دینی و نقل احادیث آن ها در مجالسی که برای صلح و سازش برپا می‌شد، در جامعه‌ی شیعه‌مذهب ایلام، تأثیرات بسیاری برجای می‌گذاشت و زمینه‌ی صلح و سازش را مهیا می‌نمود.

    حاج عباس عزیزیان، به‌عنوان سرمایه‌ای انسانی از این دیار، بار سفر می‌بندد و شیوه‌های مصالحه و ویژگی‌های شخصیتی او، به‌عنوان سندی ماندگار، در خاطرات مردم این منطقه به‌جای می‌ماند. او با برخورداری از اعتقادات مذهبی و اخلاقی، نقش زیادی در کاستن از دامنه‌ی منازعات ایفا نمود، فقدان این سرمایه‌های انسانی وضعیت آشفته‌ی جامعه‌ی ایلام را بیش‌ازپیش تشدید می‌کند.

    استان ایلام به دلیل ویژگی‌های فرهنگی و اجتماعی خود، در این دوران گذار، نیازمند نقش‌آفرینی سنت نیکوی میانجی گرانی چون حاج عباس عزیزیان است. احیای این سنت نیکو و برنامه‌ریزی جهت بهره‌مندی از ظرفیت بزرگان ایلات و طوایف، می‌تواند نقش بارزی در ترمیم پیوندهای ازهم‌گسیخته در بین خانواده‌ها، طوایف و ایلات داشته و به کاهش هزینه‌های دستگاه‌های قضائی و انتظامی و کاستن از تعداد زندانیان منجر گردد.

    دستگاه انتظامی استان، چند سالی است لزوم این سنت نیکو را احساس کرده و احیای آن را در دستور کار خود داشته است؛ به نظر می‌رسد، پرداختن به این امر، پیش از آن‌که در وظیفه‌ی یک دستگاه انتظامی بگنجد بایستی از سوی نهادهای مدنی و شوراهای شهر و روستا صورت پذیرد.

    احیای سنت میانجی‌گری چه در سطح خُرد و پیشگیری از نزاع بین دو جوان در کف خیابان و چه با برقراری سازش بین دو ایل در گستره‌ی کلان‌تر، می‌تواند یکی از حلقه‌های گمشده برای پیشگیری از گسترش بی‌سازمانی اجتماعی در ایلام باشد.


     

       ۱۵ مهر ۱۳۹۵   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [0]

    نسخه آماده چاپ


     
       ظاهرت را درست کن، کاری به باطن ندارم!

    مقدمه:

    در بین اخبار منتشره در یکی از سایت­ های استان، خبری با عنوان " حرکتی نو در ترویج حجاب در ایلام" توجهم را جلب کرد. در ابتدای خبر آمده بود که یکی از مدرسان دانشگاه ایلام، آزمون درس اخلاق کاربردی را به شیوه ای نو برگزار کرده و خبرنگار  نیز مصاحبه ­ای با این مدرس محترم در زمینه ی شیوه ی کار وی انجام داده است. این مدرس محترم در مورد روش خود می گوید:

    " از روزهای اول ترم با صحبت های خود و بیان نکات، فلسفه و ارزش حجاب سعی داشتم نظام فکری دانشجویان را متحول نمایم، و هر از چندگاهی با دادن پرسشنامه از آنها نظرخواهی می کردم و به دنبال مشاهده عینی دلیل بی حجابی دانشجویان بودم و نکته ی جالبی که به آن دست یافتم این بود که بسیاری از دانشجویان عدم اعتماد به نفس را دلیلی برای بی حجابی می دانستند و عنوان می کردند که چون مورد تمسخر قرار می گیریم و از زیبایی طبیعی خود راضی نیستیم مجبورمی شویم برای مقبولیت در بین مردم، با آرایش حاضر شویم و نکته جالب اینکه بسیاری از آنها حجاب را دوست داشتند اما به دلایل بیرونی و یا بهتر بگویم عوامل اجتماعی، خود را مجبور می دانستند که با آرایش حاضر شوند. با توجه به دغدغه ای که وجود داشت به دنبال راه چاره ای بودم که حتی اگر شده برای ساعاتی دانشجویان را ترغیب کنم که طعم حجاب را بچشند و زیبایی حجاب را در درون خود احساس کنند شاید این نقطه آغازی باشد برای ادامه حجاب، با همین انگیزه، برای روز امتحان 2 نمونه سئوال مطرح نموده و به دانشجویان اعلام شد افرادی که روز امتحان با حجاب کامل حاضر شوند به آنها سئوالاتی با عنوان اخلاق کاربردی داده می شود که فقط از مباحث کاربردی سرکلاس می باشد به طوری که همه قادر به پاسخ گویی بوده و می توانند نمره کامل را بگیرند و افرادی که نمی خواهند جزء گروه اول باشند بازهم سوالات از مباحث کلاس و کتاب می باشد با این تفاوت که دانشجویان باید تمام کتاب را مطالعه کرده واحتمال دارد به دلیل سختی سؤالات، قادر به پاسخگویی برخی از آنها نباشند. البته اجباری در این اقدام وجود نداشت و تصمیم گیری به عهده خود دانشجویان گذاشته شد.اما برای روز امتحان مشاهده نمودم که 97درصد دانشجویان با حجاب کامل حاضر شده بودند و تنها 3درصد با همان پوشش همیشگی خود سر جلسه حضور داشتند".

    حجاب، از ارزش هاي جامعه ‌ي اسلامي ايران به حساب آمده و  رعایت آن از ارزنده ­ترین و والاترین ارزش ­های اسلامی در فرهنگ شیعی، محسوب می شود. اهتمام پیشوایان دینی به این ارزش­، بیانگر اهمیت آن­ در فرهنگ اسلامی است. تاریخ این دیار نیز نشان­ دهنده ­ی آن است که در خرده فرهنگ بومی استان، حجاب از مهم­ ترین ویژگی ­های فرهنگی این دیار به حساب آمده و در این زمینه، هماهنگی و پیوندی عمیق، بین فرهنگ بومی و فرهنگ مذهبی مردم استان دیده می ­شود. در سال های اخیر و به دلایل مختلف، جامعه ی ایلام، همانند سایر نقاط این کشور دستخوش تغییر شده و در سير تغييرات تدريجي كه در نظام ارزشي و هنجاري آن پديد آمده، تمامي ارزش ‌ها و هنجارهاي خرده ‌نظام ‌های مختلف آن نیز، با تغییر مواجه شده كه یکی از این ارزش ها حجاب و تغییر در هنجار پوشش زنان است.

    متن:

    مفهوم دین، از ابعاد اعتقادی، شناختی، مناسکی و... برخوردار است. بُعد اعتقادی دین، ماندگارترین  و مهمترین بُعد آن محسوب شده، چراکه اگر رفتارهای دینی، بر اساس نیت الهی انجام پذیرند رنگ خدایی گرفته و جاودانه می شوند؛ اما اگر ارزش ها و رفتارهای دینی، به وسیله ای برای کسب امتیاز، نمره و مزایای اجتماعی تبدیل شوند و افراد جامعه، برای دست یافتن به این مزایا، مجبور به ریاکاری شوند، آنگاه طبق نص صریح همین دین، شرک اصغر صورت گرفته است. اگر برای گرفتن نمره یا هر مزیت اجتماعی دیگر، ارزش های دینی را به ابزار تبدیل کنیم؛ دانشجو به جای پذیرفتن ارزش های دینی بر  پایه اندیشه و تحقیق، به گونه ای مصلحتی به رفتاری موقتی دست زند؛ به جای بندگی خدا، بنده رییس و استاد و غیره شود، جای اعتقاد و یقین، ریا و تزویر بنشیند؛ اگر دانشجویی به خاطر کسب نمره کامل، برای دو ساعت به انتخاب پوششی دست زند که در آزمون بعدی، نیازی به آن نداشته باشد، نه تنها درس اخلاق اسلامی داده نشده بلکه ترویج اخلاق ماکیاولیستی صورت گرفته است. شان ارزشی اسلامی چون حجاب، فراتر از آن است که آن را به وسیله ای برای کسب نمره تقلیل دهیم.

     ترویج ارزشی اسلامی چون حجاب، وظیفه ای دینی و همگانی است، اما لازمه ی ترویج هر معروفی، در نظر گرفتن شرایط، زمان و مکان آن است. محیط علم، دانش و دانشگاه اقتضائات خاص خود را دارد. دانشجویان و جوانان واجد صفات، ویژگی ها و خلقیاتی بوده که عدم فهم درست این ویژگی ها، تمامی تلاش هایی که ممکن است با نیت خیر انجام گیرد را ابتر می کند. حجاب در فرهنگ اسلامی تعریف خاصی داشته و نمی توان نپوشیدن چادر را بی حجابی تلقی کرد. همچنین بی حجابی با بدحجابی متفاوت بوده و تغییر در نحوه پوشش برخی از دانشجویان را نمی توان به بی حجابی دانشجویان تسری داد. دانشجو در محیط دانشگاه، تابع آیین نامه حجاب و عفاف دانشگاه بوده و هر فردی نمی تواند، سیلقه ی خود را ملاکی برای تعیین نحوه پوشش و آرایش قرار دهد. علاوه بر آن ساحت علم و کسب تعلیم و تربیت - که فرضیه ای الهی است - نباید با وسیله ای به نام نمره آلوده شود. یک مدرس اخلاق اسلامی بایستی قبل از هر چیز، مروج بُعد الهی بودن علم باشد نه مبلغ نمره و مدرک. نتایج پژوهش های صورت گرفته نیز بیانگر آن است که نمره ی میانگین هویت دینی جوانان و دانشجویان این دیار در سطح بالایی قرار دارد. تبدیل کردن خطاهای کوچک برخی از آنان به مساله ای بزرگ و به اصطلاح مساله آفرینی، بر مشکلات و آسیب های ایلام می افزاید.   

    باید دانست که هر آسیب اجتماعی را بایستی در یک منظومه فرهنگی – اجتماعی تبیین کرد؛تجزیه ی آن به امری چون عدم اعتماد به نفس و ندیدن کلیت و چند عاملی بودن، افراد را دچار تقلیل گرایی می کند. ریشه یابی تغییر در نحوه پوشش برخی از زنان، نیازمند کار علمی و پژوهشی است. کاهش یا حل آسیب های فرهنگی و اجتماعی به برنامه ریزی عمیق و اقدامات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی نیاز داشته و برخورد سطحی با آن، بر دامنه ی آنها می افزاید. اگر به دنبال راهی برای ترویج حجاب می گردیم، بایستی در انتخاب این راه ها، دقت و حساسیت آن را در نظر بگیریم و الا ممکن است نه تنها منجر به ترویج ارزش های دینی نشود، بلکه به گسترش دین گریزی در جامعه، خصوصاً در نزد جوانان عزیز این سرزمین بینجامد.

    نتیجه:

    رسول اکرم(ص) می فرماید: کسی که به ریای مردم نماز بخواند، مشرک است؛ کسی که به ریای مردم حج گزارد، مشرک است؛ کسی که به ریای مردم روزه بگیرد، مشرک است؛ کسی که به ریای مردم زکات دهد، مشرک است و هرکسی که، فرموده ی خدا را برای مردم انجام دهد، مشرک است و خدا عمل ریا کننده را قبول نمی کند(بحارالانوار، جلد27، صفحه 297).


     

       ۲۲ دی ۱۳۹۴   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [0]

    نسخه آماده چاپ


     
       ایلام و تانکر آب شهرداری

      تا دو سه سال پیش، شهرداری ایلام تانکر آبی داشت که به وسیله ی آن چمن داخل و اطراف بلوارها، درختان و فضاهای سبز را آبیاری کرده و خیابان ها را می شُست. نمی دانم شهرداری هنوز آن تانکر آب را در بین وسایل نقلیه خود حفظ کرده یا نه؟ اما هر وقت آن تانکر آب را نظاره می کردم، فوراً فضای اجتماعی و فرهنگی ایلام در نظرم مجسم شده و بین آن وسیله و این فضا، تشابه بسیار می دیدم.
    روال معمول آن است که از طریق شلنگ متصل به تانکر، فضاهای سبز و خیابان شسته می شود؛ اما این شلنگ تانکر نبود که خیابان ها را می شُست بلکه این سوراخ ها و درزهای فراوان تانکر بود که کار شستن خیابان را بر عهده گرفته بود. سوراخ ها و درزهای متعدد تانکر، به روش آبیاری قطره ای، وظیفه ی شستن خیابان و اطراف آن را انجام می داد. به بدنه ی تانکر که نگاه می کردی آثار جوشکاری زیادی را بر روی آن می دیدی. به علت قدمت سن این وسیله، احساسم این بود که مسئولین محترم شهری در ادوار مختلف، از طُرق متعدد، سعی کرده بودند تا سوراخ های آن را ببندند، اما سوراخ­ هایی را که جوشکاری کرده یا به وسیله ی گریس پر نموده بودند، کارکرد موقتی داشت؛ چرا که فردا روز، آب از جایی دگر می چکید. آثار متعدد جوشکاری و زخم های بدن تانکر، حکایت از این داشت که این روش ها برای بستن آن سوراخ ها، کارایی نداشته است.
    تانکر آب هر روز از کنار شهروندان می گذشت اما کمتر کسی را دیدم که سوال کند چرا این همه آب از این تانکر هدر می رود؟ شهروندان به صدای گوشخراش تانکر عادت کرده بودند، گاهی وقت ها بچه ها دست های خود را با آب چکیده شده از تانکر می شستند و در اطرافش بازی می کردند. ما با تانکر آب و سوراخ هایش زندگی می کردیم، اما هیچکس پیدا نشد که آستینش را برای کمک به شهرداری در جهت خرید تانکر آبی جدید، بالا بزند! شاید همه در این اندیشه بودند که بالاخره دولت، این تانکر آب را اصلاح و یا تعویض کرده و لباسی نو بر تن او خواهد پوشاند.
    حال، وضعیت امروز ایلام را تا حدودی شبیه به همان تانکر آب شهرداری می بینم. ایلام، گرفتار آسیب ها و جرایم مختلف اجتماعی و فرهنگی است و همین جرایم و آسیب ها او را وارد عصر نوینی کرده است. یک زخم که موقتاً بسته می شود، زخم دیگر سر باز می کند. نرخ هر آسیب را که با سال پیش مقایسه می کنی، متاسفانه سیر صعودی داشته است. اگر روزی کشمکش بین دولتیان و پژوهشگران بر سر اعلام نرخ آسیب های اجتماعی به وجود می آمد و معمولاً پژوهشگران متهم به ارائه ی آمار غیرواقعی برای نشان دادن ناکارآمدی دولتیان می شدند، امروز، دیگر کمتر از آن واکنش ها خبری به گوش می رسد. پژوهشگران به بی اثری آثار خود رسیده و برخی دولتیان نیز چون گذشته به صدور انواع و اقسام آمارها که نشان از مدیریت و کارآمدی آنها می دهد، مشغولند.
    شهروندان هم به فضای موجود عادت کرده اند. هر صبح که خبر خودکشی یکی از اطرافیان را می شنوند، تنها واکنش آنها، آماده شدن برای شرکت در مراسم ختم اوست. جوان معتادی را که می بینند، نگاهی گذارا انداخته و به طی کردن مسیر خود ادامه می دهند. اخبار رخ دادن قتل های فجیع رخ داده در استان، در آنسوی آب ها، مورد تحلیل قرار می گیرد، اما در این سوی، آب از آب تکان نخورده و شهروندان به دنبال شنیدن داستان سریالی قتل ها هستند. جوانان بیکار خود را با وسایل ارتباط جمعی مشغول کرده، سن آنها بالا می رود، اما کمتر کسی به فکر ازدواج و اشتغال آن هاست و ...
    تانکر آب شهرداری، تمثیلی است برای نشان دادن یک واقعیت اجتماعی. نمی توان منکر زخم های بدن این تانکر بود. کتمان نمودن سوراخ های متعدد بدنه ی این تانکر، دردی را دوا نمی کند. عادت کردن به وضعیت موجود که هر روز بیش از پیش، خود را می نمایاند، یکی از بزرگترین خطرهایی است که زندگی ما را تهدید می کند. نمی دانم این وضعیت تا کجا ادامه خواهد یافت؟ کاهش احساس مسئولیت در برابر مسائل اجتماعی و فرهنگی این شهر، دارد به همه سرایت می کند. تانکر آب هر روز فرسوده تر از پیش شده، اما عده ای با بستن چشمان خود، فریاد بر می آورند که تانکر، چون بنز به پیش می رود.
    عید در راه است و زمان خانه تکانی است. آیا با خود اندیشیده ایم که بالاخره می خواهیم با این شهر چه کنیم؟ وظیفه ی ما چیست؟ تا کی به هدر رفت آب و بستن موقت سوراخ ها، ادامه می دهیم؟ آیا نمی خواهیم خانه تکانی در روش هایمان در مقابله با آسیب ها و مسائل این استان به عمل آوریم؟ در این سال جدید افکارمان را متمرکز کرده و به راه حل های اساسی برای مهار آسیب های اجتماعی این شهر بیندیشیم. تداوم این روند،آثار ویرانگرتری را به دنبال دارد.


     

       ۱۸ اسفند ۱۳۹۳   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [2]

    نسخه آماده چاپ


     
       آسان ترین راه کاهش مشکلات اجتماعی ایلام

    برای پی ­بردن به راز افزایش آسیب ­های اجتماعی در این استان، می­ توان عوامل مختلفی را دخیل دانست. از کاهش سرمایه ­ی اجتماعی گرفته تا ضعف در جامعه­ پذیری نقشی، قانون­ گریزی، تبعیض جنسیتی، سطح پایین فرهنگ کار و تلاش، نهادینه نشدن فرهنگ شهروندی و غیره. هرکس از زاویه ­ی دید خود و بر اساس درک خویش، به مسائل می­ نگرد و دلایلی را ذکر می کند. اما سوال اصلی آن است که آسان ­ترین و زودبازده ترین راهی را که باید مدیران استان ایلام در زمینه ی مقابله با آسیب ­های اجتماعی این شهر در پیش بگیرند، کدام است؟ و مدیران کدامین گره آسان از این کلاف سردرگم را باز کنند راه را برای کاهش آسیب ­های اجتماعی و جرایم هموار می نمایند؟
    برای پاسخ به این پرسش، ابتدا به داده ­هایی می ­نگریم که از پژوهش­ های اجتماعی در زمینه­ ی مهم ­ترین آسیب ­ها و جرایم این استان بدست آمده است. اگر به نتایج این پژوهش­ ها نگاه کنیم به الگوی خاصی در زمینه ­ی آن ­ها دست خواهیم یافت. در زیر الگوی برتر هرکدام از این جرایم و آسیب ­ها را ذکر کرده آن­ گاه به آن عامل مشترک می ­پردازیم.
    الف) خودکشی: نتایج پژوهش ­های مختلف در این زمینه نشان می ­دهد که اغلب افراد خودکش، جوانان(21- 29 ساله)، مجرد، بیکار،دارای مشکلات اقتصادی که در ماه ­های گرم سال اقدام به خودکشی کرده ­اند.  
    ب) اعتیاد: اغلب معتادان استان ایلام را جوانان مجرد، بيكار، با تحصیلات متوسطه و پایین ­تر، شهرنشين و مرد تشکیل می­ دهند.
    ج)قتل و خشونت: بیشتر افراد(قاتل و مقتول)، 16 – 35 ساله، مرد، متأهل، با تحصیلات راهنمایی، بیکار یا مغازه­ دار ساکن در مراکز شهری، اقدام به قتل نموده یا مقتول واقع شده ­اند.
    د) سرقت: نتایج پژوهش ­ها در این زمینه نیز نشان می ­دهد که اغلب سارقین، جوانان(21-29ساله)، بیکار، مجرد، عضو طبقه­ ی پایین جامعه ­ی شهری هستند که اکثریت آنان دارای سابقه دستگیری و محکومیت می ­باشند.
    اطلاعات فوق نشان می­ دهد که "جوانانِ بیکارِ عضو طبقات پایین جامعه"، فصل مشترک داده­ های بالا بوده که سه واژه­ی جوانبیکاری و تهیدستی بیش از همه در میان آنان خودنمایی می ­نماید.
    حال باید دید که آیا آسان­ ترین راه و سیبل اصلی که باید مورد نشانه ­گیری مدیران و برنامه ­ریزان این جامعه قرار گیرد حل مشکل بیکاری جوانان و مقابله با چهره ­ی کثیف فقر در بین طبقات پایین جامعه می ­باشد؟ یا هدف گیری سیبل هایی چون افزایش سرمایه اجتماعی، توجه به نهادهایی چون خانواده، نظام آموزشی و وسایل ارتباط جمعی، سرمایه گذاری در زمینه ­ی شیوه­­ ی جامعه­ پذیری افراد، توجه به قانون، و یا مقابله با فردگرایی منفی، زودتر می ­تواند به کاهش آسیب­ های اجتماعی در استان منجر ­گردد؟
    به نظر می ­رسد اهمیت همه ی موارد فوق بر هیچ کس پوشیده نبوده و هرکدام در جایگاه خود دارای اهمیت می باشند، دستگاه های مسئول باید با تلاش و جدیت وظایف خود را انجام دهند؛ اما با توجه به بازدهی دیرهنگام، دشواری های سر راه و زمان ­بر بودن موارد دسته­ ی دوم، باید ضمن برنامه ریزی و سرمایه­ گذاری دستگاه های مربوطه در آن زمینه­ ها، آسان ­ترین و زود بازده ­ترین راه، همان ایجاد زیرساخت ­های اقتصادی مناسب، کاهش نرخ بیکاری و مقابله با فقر در استان ­باشد.
    واقعیت آن است که شنیدن واژه­ ی فقر برای آنانی­ که طعم تلخ آن را چشیده­ اند چنان چندش ­آور است که بی­ اختیار صورت­ انسان را در هم می­ پیچاند و نفرت و نکبت و بدبختی را به یاد می ­آورد. رویکرد پیشوایان دینی را که می ­نگری، به این فرموده ­ی بزرگ پیشوای مسلمانان و پیامبر بزرگ اسلام می ­رسی که کادَ الْفَقْرُ اَنْ یَکُونَ کُفرا؛ فقر و نیازمندی انسان را به مرز کفر و بی دینی می کشاند (خصال، ج2، ص 12). یا امام علی(ع) از دست فقر به خدا پناه می ­برد!(من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 542). و ابوذر که خود طعم تلخ فقر را با گوشت و پوست خویش لمس کرده بود فریاد برآورد که "اذا دخل الفقر من باب خرج الایمان من باب آخر"(هرگاه فقر از دری وارد شود ایمان از در دیگر خارج می شود).
    وقتی صحبت از فقر می ­شود، منظور خط فقر، میزان فقر مطلق و نسبی و مقایسه ­ی آمار و ارقام نیست؛ صحبت بر سر فراهم کردن حداقل ­های زندگی برای مردمان این سامان است، صحبت بر سر این است که در یک خانواده­ از 5 جوان بیکار، شرایط اشتغال پایدار حداقل برای دو نفر از آنان فراهم گردد؛ فرزند خانواده، لباسی را در مدرسه بپوشد که مورد تمسخر هم ­کلاسی ­های خود قرار نگیرد؛ وقتی از شیوه ­ی تغذیه، نامی به میان می ­آید، طوری رفتار نشود که عرق شرم از پیشانی والدین او بر زمین بچکد؛ سرپناهی داشته باشد که بتواند همسالان خود را بدان دعوت کرده و ساعاتی را در کنار همدیگر بگذرانند و وقتی در خیابان سمندری با دوستش بازارگردی می ­کند دوهزارتومان در جیب ­هایش باشد تا بتواند دو ساندویج فلافل را با دوستش صرف کند.
    مدت ­های مدیدی است که به دلایل مختلف ارزش ­ها و هنجارهای این دیار به هم ریخته­ شده و تمایلات و آرزوهای کودکان، نوجوانان و جوانان تا آسمان­ ها بالا رفته است، ساختارهای اقتصادی و اجتماعی شهر ناسالم شده، تبعیض و نابرابری ­های قومی، ایلی، طایفه ­ای و در کل اجتماعی اوج گرفته است و برخی از خرده­ فرهنگ­ های جوانان با بلند کردن صدای موتورسیکلت ­هایشان به این تبعیض و نابرابری­ ها واکنش نشان می ­دهند. تضاد طبقاتی تشدید گشته است برخی از کودکان خانواده­ های تهیدست در طول روز، در خیابان کفش ­های چندصدهزار تومانی دیگر ساکنان را واکس می ­زنند و اتومبیل چندصد میلیونی آنان را نظاره می­ کنند اما غروب­ ها پیشانی چین­ خورده پدران خود را می ببیند و  مادرشان را می ­نگرند که در 45 سالگی عین پیرزنان رنگ ­و رو رفته  شده است.
    تبلیغات جعبه ­ی جادو و دیگر رسانه ­ها نیز اذهان کودکان و نوجوانان طبقات مختلف را در نوردیده است. در تلویزیون، کودکانی به نمایش گذاشته می ­شود که با لباس ­های فاخر، شیک و آراسته و لبخندزنان، دوان دوان به دنبال باز کردن حساب برای آینده­ ای هستند که کودکان تهیدست اضطراب فرارسیدنش را دارند. کودکان خانواده ­های تهیدست برنامه ­ی آشپزی تلویزیون را می ­بیند، از عوارض پرخوری در آن می­ شنوند و پزشکی را نظاره می ­کنند که به والدین روش های جلوگیری از چاقی کودکان را آموزش می ­دهد. یک چشم کودکان خانواده­ های تهیدست به صفحه­ ی تلویزیون دوخته شده و چشم دیگر غریبانه پدر را می ­نگرد که غم کارگری فردا را دارد و به مادری می ­اندیشد که با وازلین،ترک ­های پایش را پر می ­کند.
    به نظر می ­رسد ریشه­ ی بسیاری از آسیب ­های این شهر فقر و تهیدستی بسیاری از ساکنان و پدید آمدن شکاف طبقاتی بین اقلیت و اکثریتی است که تا دیروز شکافی بین آن ­ها دیده نمی ­شد. فهم این نکته باعث می­ گردد، افراد برای شرکت در فاتحه ­ی جوانی بیکار و فقیر که فشارهای زندگی باعث شده دست خود را از دنیا کوتاه کند، دیگر ناز نکرده و فلسفه نبافند؛ مدیران با دیدن قیافه­ ی جوانی نازنین که به درد اعتیاد گرفتار شده، به فکر خشکاندن ریشه ها باشند، برای زدودن فقر و بدبختی اتاق فکر تشکیل داده، زمینه­ ی اشتغال فراهم کرده و نرخ واقعی بیکاری را در این کوچه­ بن ­بست کاهش دهند.
    می توان بر کرسی موعظه نشست و فقرا را دعوت به پرورش روحیه­ ی قناعت نمود و به تهیدستان سفارش کرد که پایشان را به اندازه­ ی گلیم خود دراز کنند؛ جوانان طبقات پایین را به رعایت هنجارها ملزم نمود. می توان جلسه گذاشت و جوانی را به جرم دزدیدن کفش دیگری، محکوم کرد، طرح جمع ­آوری جوانان علاف را امضاء نمود و بر آمارهای خودکشی همچنان مُهر محرمانه زد، و یا چهار جلد کتاب توزیع نمود و اعلام کرد نرخ آسیب های را کاهش داده ایم؛ اما تا زمینه ­ی اشتغال پایدار به گونه ای واقعی در این جامعه فراهم نگردد، تا نیازهای اولیه ­ی ساکنان این سامان عملاً رفع نشود، تا تبعیض و نابرابری ها کاهش نیابد، توقع داشتن جامعه ­ای بسامان توقع باطلی بوده و این نابسامانی ­ها، آسیب­ ها و جرایم همچنان و بسی بیشتر تداوم خواهند یافت. 


     

       ۲۷ مهر ۱۳۹۳   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [1]

    نسخه آماده چاپ


     
       لابی گری و واسطه گری در ایلام

    لابی گری و واسطه گری در ایلام

    مدتی پیش و در راستای بسط و توضیح بحث «گسل اجتماعی کَس ­دار و بی کَس»، گفتگویی با دو هفته نامه ی مانشت انجام داده، که احساس کردم درج آن در وبلاگ ضروری به نظر می­رسد. در زیر بخش­ هایی از این گفتگو آورده می­ شود. علاقمندان به این موضوع می توانند جهت مطالعه ی کامل آن به دو هفته نامه ی مانشت، شماره 236، مورخ 20 خرداد 1393 یا فایل ضمیمه ی همین مطلب مراجعه فرمایند. 

     

    "بخش هایی از گفتگو"

    -منظور از «کَس­ ها» و «دَس ­ها» چه کسانی هستند؟ و چرا آن را به عنوان یک گسل اجتماعی مطرح کرده ­اید؟

    واقعیت آن است که اصطلاح «کَس و دَس» یک اصطلاح بومی – محلی و شاید در مناطقی از جامعه­ ی ایران که بافت روستایی و عشایری دارند، نمود بیشتری داشته و برای افراد این مناطق، ملموس ­تر به نظر رسد. ما در ادبیات بومی خود به افرادی می­ گوییم «کَس و دَس» دارند که اینان به افراد صاحب­ نفودی در ساختارهای مختلف جامعه وصلند که واسطه ­های آن­ها، قدرت تحمیل آراء، عقاید و خواسته­ های خود را بر صاحبان قدرت و بافت­ های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی جامعه را دارند. در ادبیات جامعه ­شناختی بحثی تحت عنوان شکاف­ های اجتماعی وجود دارد که ناشی از اختلافات شدید بین گروه ­ها و طبقات اجتماعی است. هرچه وجود این شکاف­ ها در جامعه بیشتر باشند، جامعه به، به­ هم ریختگی، نزدیک خواهد شد. گاهی اوقات برخی از شکاف­ های اجتماعی چنان عمیق می­ گردند که همانند گسل­ های زمین­ شناختی عمل می ­کنند. تصورم این بود که این شکاف اجتماعی در جامعه چنان ریشه دوانده است که حکم یک گسل زلزله را دارد که دستاورد همه­ ی نهادهای جامعه را تحت الشعاع خود قرار داده و باعث ناکارآمدی همه­ ی بخش­ های جامعه گشته است. میزان این گسل در ایلام به دلیل بافت قومی و طایفه­ ای حاکم بر استان، شدیدتر بوده و به عنوان یکی از عوامل موثر، بر جریان توسعه ­نیافتگی استان عمل می­کند.

    - لابی­ گری در تمام جهان وجود داشته و امری مرسوم به حساب می­ آید، چرا جنابعالی یک امر مرسوم در دنیا را به عنوان یک گسل اجتماعی طرح کرده ­اید؟

    بله، فرمایش شما درست است؛  وجود لابی و واسطه در این جامعه همیشه وجود داشته و دارد و شاید بتوان در بسیاری دیگر از جوامع نیز از این دست افراد پیدا نمود. اما یکی از تفاوت های عمده­ ی این واسطه ها در کشورهایی مثل کشور ما، با واسطه هایی که در جوامع توسعه یافته وجود دارد ترجیح دادن منافع فردی بر منافع جمعی و گروهی از سوی کَسان و دَستان جامعه ی ماست. به عینه مشاهده شده است که اغلب کَسان و دَستان، در این جامعه، نه بر اساس خرد، قانون و شرع، بلکه بر اساس احساسات و هیجانات فردی، طایفه­ ای و باندی برای افراد لابی می کنند، تا جایی که دیده شده گاهی گنجشک را رنگ کرده و به نرخ قناری به مسئولین بالادست و پایین­ دست غالب کرده اند.

    بحث دیگر این است که این مساله نه تنها در حوزه­ ی قدرت و خرده نظام سیاست، بلکه در تمامی خرده­ نظام­ های جامعه­ ی ما مشهود است به طوری که حتی در مدارس، بسیاری از دانش ­آموزان وقتی هم­ شاگردی خود را می­ بینند که به درس و مشق بی­ اعتناست و معلم از چرایی بی ­اعتنایی این دانش­ آموز به نمره، سوال می­ کند؛ بقیه دانش­ آموزان می­ گویند که او نیازی به نمره ندارد چون نزدیکان او صاحب­ نفوذ هستند و کارش جور جور است. یا در رویه­ های قضایی وقتی فرد صاحب­ نفوذی جرمی مرتکب می­ شود، گوش ­تاگوش می­ شنوید که کاری به او ندارند چون «دَس و کَس» دارد. بنابراین این مساله در تمامی حوزه ­ها دیده می­ شود و تنها خاص حوزه قدرت و سیاست نمی­ شود.

    -   به نظرتان واسطه بودن افرادی برای واگذاری مسئولیت به فردی دیگر، امر مذمومی است؟

    به صورت کلی، خیر. بستگی دارد.

    -   بستگی به چی دارد؟

    به این دارد که اولاً آیا واسطه­ ها اهلیت آن را دارند تا فردی را به مدیری معرفی نمایند؟ واقعاً، واسطه با فرد و ویژگی­ های او آشنا باشد و سازمان را نیز به خوبی بشناسد، اگر تشخیص دهد فردی برای آن نقش مفید است و واسطه­ ی این کار شود، به اصطلاح واسطه­ ی کار نیکی شده است و به جامعه و استان خود کمک کرده است؛ اما در بیشتر اوقات، واسطه­ ها افرادی را برای نقش ­هایی معرفی می­ کنند که اصلاً نمی ­دانند آن فرد چه ویژگی­ هایی دارد و در سویی دیگر، آن نقش، حامل چه تکالیف و حقوقی است.به عنوان مثال تحصیل­ کرده­ ی الهیات و ادبیات عرب را به مسئولین یک شرکت صنعتی برای برعهده کردن یک نقش فنی معرفی می­کنند که با این کار خود هم فرد را به اصطلاح می­ سوزانند و هم آن دستگاه را با چالش روبرو می­ سازند.

    در ثانی؛ اگر فردی، شایسته­ ی برعهده گرفتن نقشی باشد، باید رزومه­ و توانایی­ های عینی و ذهنی او ملاک باشد نه وابستگی­ های خویشاوندی و طایفه ­ای و باندی و واسطه­ گری. بیشتر افرادی که نقش واسطه را بر عهده دارند، متاسفانه افراد را نه بر اساس رزومه و توانمندی، بلکه بر اساس موارد باندی، خویشاوندی و در نظر گرفتن منافع شخصی خود، به مدیران معرفی می­کنند. این­گونه واسطه­ ها، همان دلالان مدرنی هستند که در این­جا، نه از راه فروش زمین و مسکن و کالا، بلکه از راه فروش انسان و قالب­ کردن انسان­ های ناکارآمد به بدنه­ مدیریتی و در اصل، اشاعه­ ی فساد اداری،در پی بدست آوردن سود خود از این فروش هستند. به تعبیری دیگر، اینان نوعی کارچاق­ کن به حساب می­ آیند که متاسفانه به دلایل مختلف، هر روز هم چاق­ تر می­ شوند.

    -   به نظر شما، چه کنیم که جامعه به چنین گسل­ هایی دچار نشود؟

    در این زمینه که چه کنیم متاسفانه احساس می­ کنم الان از این مرحله عبور کرده­ ایم، چون این امر، نهادینه شده و به یک امر عادی تبدیل شده است. در حال حاضر من و شما پذیرفته­ ایم که هر فردی که می­ خواهد نقشی را بدست گیرد یا به حقوق خود دست پیدا کند، باید از طریق کَس و دَس عمل نموده و خود را از دارنده­ ی یک نقش صاحب نفوذ دولتی آویزان کند. پذیرفته ­ایم که اگر کسی می­خواهد به مسئولیتی دست یابد باید، واسطه­ های قوی همانند مدیران رده اول ، میانی، نمایندگان مجلس و غیره را برای خود جور کند. از سویی دیگر، حتی بسیاری از مدیران نیز پذیرفته ­اند که نقش ­های مختلف سازمان خود را باید در اختیار کسانی قرار دهند که پشت آنها به افراد صاحب نفوذ گرم است تا در مواقع لزوم از پشتیبانی آن­ ها برخوردار گردند؛ کمتر فرد یا مدیری را در این جامعه می­ توانیم پیدا کنیم که به اصطلاح زنگ زده نباشد؛ یعنی بدون زنگ و تماس و ارتباط فرد صاحب­ نفوذی، نماینده­ ی مجلسی و امثالهم به نقش دولتی دست یافته باشند، واگذاری نقش ­ها سفارشی شده اند و شما کمتر نقش با اهمیتی را پیدا می کنید که بدون سفارش، به فردی واگذار شده باشد و این متاسفانه همان فساد پنهانی است که مثل موریانه،­ پایه­ های جامعه را می­ خورد، امید و انگیزه را در افراد شایسته از بین می ­برد و سازمان­ ها و نهادهای جامعه را با ناکارآمدی روبرو ساخته است.

     

    جهت مشاهده و مطالعه متن کامل گفتگو به لینک زیر مراجعه فرمایید

    labi_vaseteh.docx

     


       ۶ تير ۱۳۹۳   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [5]

    نسخه آماده چاپ


     
       دایی رجب، کوچه بن بست و کانال هایش

    دایی رجب، کوچه بن بست و کانال هایش

     

    روزی، روزگاری در کناره ی یک شهر بزرگ، کوچه ای بود کوچک و بن بست. از بخت بد، یک سر کوچه که بن بست بود، سر دیگر به کوه های سر به فلک کشیده می رسید. چون "نگری" زیبا در دل طبیعتی با شکوه، برای "گولوبازی" عده ای خودنمایی می کرد. هر چند کوچه کوچک بود، اما ماجراهای جالبی در آن رخ می نمود.

     

    برخی از جوانان، غروب ها که دم کوچه می نشستند، گاهی اوقات بحث سیاسی می کردند. در آستانه ی یکی از همین بحث ها بود که دایی رجب از بالای دیوار مندرس خانه اش سری کشید و به جوانان نصیحت کرد که مواظب باشید، دیوار ما موش دارد، موش هم گوش دارد. اما محسن بی درنگ جوابش داد و گفت: دایی، تو دیگه پیر شدی؛ پیرها هم محافظه کارند.

     

    دایی رجب نصیحتش را با صدای آرام تری ادامه داد و گفت: فرزندان من: وقتی اینجا، دم از سیاست می زنید، مثل این که می خواهید با تریلی 18 چرخ، توی این کوچه کوچک و بن بست، دور بزنید، هم به تریلی آسیب می رسانید، هم به خودتان و هم به دیوارهای کاهگلی.

     

    جوانان کوچه از دایی خواستند از پس دیوار فرود آید و در بحث آن ها شرکت کند. دایی آرام آرام که از دیوار کاهگلی پایین آمد، با صدای یاالله، به جوانان فهماند که می خواهد به جمع آنها اضافه شود.

     

    پس از حضور دایی رجب، بابک، از او پرسید: راستی دایی: شما با این همه کمالات و مهربانی، چرا کدخدای کوچه نشدی؟ دایی آهی کشید و گفت: "رووله"،  کدخدایی آداب خویش دارد. بابک، بی درنگ پرسشش را ادامه دارد و گفت: مثلاً چه آدابی؟ دایی رجب پاسخش داد و گفت: به عنوان مثال این که، کدخدا باید بسیار زیرک باشد. کوچه، روبهان پُرفریب و حیلت سازی دارد؛ باید خیلی مواظب بود که یکی از آنها "قاپت" را ندزدد، با رفتارهایش آبرویت را نریزد؛ تا بعد، طبل ناکامیت در همه جا زده نشود. از طرف دیگر، مردمان کوچه نیز هزاران سال است که دست زور دیده و شیفته ی داشتن کدخدایی مقتدرند، من که این گونه نیستم؛ نمی توانم کدخدای مورد پسند آن ها باشم.

     

    دایی که دوست داشت نظرات جوانان کوچه را بشنود از آنان خواست بحث را ادامه دهند. "حیدر"، یکی از جوانان کوچه، عقیده داشت، رنگین کمان با تنوع رنگ هایش زیبا می شود؛ اما در این جا، با وجود آن که، کوچه کوچک است، ساکنان بین خود کانال و به اصطلاح "کناو" زیادی حفر کرده و از خاک آن ها هم، خاکریز درست کرده اند. دایی رجب که گوش هایش را تیز کرده بود از زبان حیدر شنید که گفت: یکی از این کانال ها، "هووز" است؛ که باعث شده، نوعی خودی و غیرخودی در کوچه به وجود آید. اولین پرسش ساکنان کوچه، در هنگام رسیدن به هم، این است که: "ده هووز کیت؟" حتی برخی از جوانان و نوجوانان کوچه که عضو فیسبوک و توئیتر هستند؛ قبل از آن که خود را عضوی از جامعه ی جهانی بدانند، خود را عضو "هووز" فلان می دانند؟ "هووز" برای آن ها مقدس شده است؛ وقتی صحبت از "هووز" می شود، خون افراد به جوش می آید و رگ غیرتشان باد می کند، این "هووز" باعث شده که افراد به جای این که، همه با هم باشند، با تعداد اندکی دوست شده و دیگر افراد کوچه را، دشمن بپندارند.

     

    جواد بحث را ادامه داد و گفت: ساکنان کوچه از قومیت های مختلفی تشکیل شده اند. به جای این که این تنوع باعث جذابیت کوچه شود، وسیله ی برای دور شدن افراد از همدیگر شده است. در این میان برخی از "کردها"، به "لرها" حساسیت دارند و هرگاه "لری" را بر سریر قدرت کوچه می بینند، دچار آلرژی می شوند و در سویی دیگر برخی "لرها" نیز، "کردها" را غاصبانی می پندارند که هر طوری شده باید حقشان را حلقوم آنان بیرون کشند. 

     

    احسان نیز  گفت: یکی از بازی های ما در کوچه، بومی بیاد؛ غیر بره است. بچه های خانه ی عمو قدرت علاقه ی زیادی به این بازی دارند. خانه ی عمو قدرت زیبا و دلنشین است. آنها می خواهند توی خانه ی عمو قدرت فقط خودشان باشند؛ کاری ندارند که دیگران ممکن است بازی را بهتر بلد باشند و به آن، جذابیت ببخشند؛ بلکه می ترسند جای آنها تنگ شود. این هم باعث ایجاد کانال دیگری در کوچه شده و افراد کوچه را از هم دور می کند.

     

    محمدعلی نیز رشته کلام را بدست گرفت و گفت: طول و عرض کوچه بسیار کوچک است و بین شمال و جنوب آن فاصله ی زیادی نیست؛ اما به تازگی برخی نیز به دنبال کندن کانالی بین شمال نشینان و جنوبی های آن هستند، تا بر کانال های کوچه افزوده شود. برخی از ساکنان که در جنوب کوچه ساکن هستند، معتقدند شمال نشینان کوچه، حق آن ها را می خورند و هرچه نعمت و فراوانی است در سمت شمالی کوچه جمع شده و جنوب نشینان سهمی از آن نمی برند  و برخی از شمال نشینان نیز فریاد بر می آورند که جنوبی ها، ما را درنوردیده اند.

     

    مرتضی که می خواست بحث را جمع کند گفت: ای بابا، اکثر افراد در این کوچه، مشغول حفاری هستند، گوشه گوشه ی این کوچه، کانال حفر شده است. کانال ها، این جمعیت کوچک را چنان از هم دور کرده که کمتر کسی از بوی تعفن آن ها در امان مانده است. گاهی اوقات که یک نفر از اهالی پیدا می شود و می خواهد چاله چوله ها را پر کند، در قسمتی دیگر از کوچه،عده ای مشغول کندن کانال دیگری می شوند. کار برخی از ما در این کوچه ی کوچک و بن بست، شده حفرکانال و شغل عده ای شده حفاری. مرتضی با هیجان بیشتر بحث خود را با طرح پرسش هایی ادامه داد و گفت: اصلاً کسی می داند برای پرکردن این همه کانال ، چندسال وقت لازم است؟ چقدر باید هزینه کنیم تا این همه کانال را پر نماییم؟ فکر کرده ایم که این کانال ها، تاکنون چند انسان شایسته و بی دفاع را در خود مدفون نموده اند؟ تا کی باید بسیاری از ساکنان تاوان این همه خسارت را بپردازند؟ این کوچه­ ی کوچک و بن بست، ظرفیت چه اندازه از این کانال­ ها را دارد؟ پشت این خاکریزها، برای چه کسی سنگر گرفته ایم؟ مگر نمی توان، همه بدون ایجاد کانال در کنار هم زندگی کنند؟ هر روز هم کانال های جدیدی حفر می شود. کانال بافرهنگ و بی فرهنگ،چپ و راست، کندرو و تندرو و.... بدین گونه کوچه پُر از کانال و چاله چوله شده است.

     

     جواد از دایی رجب پرسید، شما که این همه عمر کرده اید و تجربه اندوخته اید، راز این همه کانال را در چه می دانید؟

     

    دایی رجب که غرق در بحث جوانان کوچه بود، با بلند شدن صدای اذان مغرب، تکانی به خود داد و در پاسخ به جواد گفت: راز این همه کانال در منافع است. هدف همه ی این حفاران، دست یابی به گنجی است که در زیر این کانال هاست. شعار این دسته، کانال بکن و سود ببر است. اکثر اینان به فکر منافع خود هستند، کمتر کسی را دیدم که به منافع کل کوچه فکر کند. مدت هاست برخی افراد، برای رسیدن به گنج، کانال حفر می کنند تا با دفن عده ای در زیر آن، خود به گنج خویش دست یابند. برخی از افراد کوچه به جای آن که دل ها را به هم نزدیک کنند تا از این همه بدبختی خارج شوند، دائماً در حال کندن کانال بین خود و دیگر افراد کوچه هستند.  

     

    دایی به قصد رفتن به مسجد، داشت از جایش بلند می شد که جواد آخرین پرسش خود را طرح کرد: دایی، چه کنیم که از دست این همه کانال، رهایی یابیم؟

     

    دایی حرکت کرد و گفت: عزیزانم؛ "مه ل و گه له و شرینه!"، حفار نباشیم؛ بیاییم با هم کانال ها را پُر کنیم و کوچه را بن بست خارج کنیم. هر کسی هم از خودش شروع کرده و آستین هایش را برای پُر کردن کانال ها بالا بزند، اگر اهل آنید؛ پس: بسم الله


     

       ۶ ارديبهشت ۱۳۹۳   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [4]

    نسخه آماده چاپ


     
       گسل اجتماعی "کَس دار" و "بی کَس"

    گسل اجتماعی "کَس دار" و "بی کَس"

    وزوزهای چهل سالگی(2)

    سال گذشته در متنی که نوشتم از وزوزهای چهل سالگی گفتم و آن چهل ساله، ادامه بحث را به آینده موکول نمود. چند شب پیش که داشتم برای خواب آماده می شدم بر بالینم حاضر شد و سلام کرد. شناختمش؛ همان آشنای قدیمی بود؛ وزوز کننده ی مشهور، که هرگاه سراغم می آید ذهنم را به هم می ریزد و افکارم را جلا می دهد. پس از مکثی کوتاه؛ با سوالی دیگر ذهنم را درگیر ساخت.

    گفت: فلانی از شما گِله ای دارم. گفتم: گِله ات را بگو. گفت: چرا وقتی در باره ی معیارهای انتخاب شغل و بر عهده گرفتن نقش های مدیریتی سخن گفتی، اصلی ترین آن را نگفتی؟ گفتم اصلی ترین آنها توانایی، استعداد، مهارت و علاقه بود که مطرحش کردم. گفت: واقعاً باور دارید که برای بر عهده گرفتن شغل و یا یک نقش مدیریتی، توانایی و استعداد اصل است؟ گفتم پس به نظرتان چه چیزی اصل است؟ گفت: حرف من حرف همان نوجوان چهارده ساله ای است که وسط صحبت هایت پرید و گفت: "والله آقا هر کسی، "کسی" داشته باشد به این چیزها احتیاجی ندارد"؛ اما تو، جوابی به او ندادی و سرسری از کنار مساله گذشتی. گفتم: آخه اگر این نوجوان که آینده ی این جامعه است از امروز ملاکش را توانایی، استعداد و مهارت نگذارد آخر و عاقبت این جامعه چه می شود؟.

    سپس پرسید اگر این باور شماست؛ می توانی 10 نفر را نام ببرید که در دهه ی اخیر در ایلام بدون "کَس" و "دَس" و تنها بر اساس این مواردی که ذکر کرده اید، به نقش های مدیریتی دست یافته باشند؟ گفتم: اجازه بده فکر کنم. پس از چند لحظه ای چند اسم را برایش مرور کردم. یکی یکی نشست و اطلاعات همه را جلوی پایم انداخت؛ گفت فلانی که می گویی، تا معاونت اداره ... را گرفت 8 نفر واسطه گذاشت. فلانی که می گویی 27 نفر برایش رو انداختند تا مدیر ... شد. فلانی که رییس سازمان ... شد، برایش ... زنگ زد و کار را جور کرد. همین طوری که داشت ادامه می داد از فردی نام برد و از واسطه هایی برایش سخن به میان آورد که سرم شروع به سوت کشیدن کرد. آخه من هرگاه در تفریحات با او هستم، نمازم را پست سرش می خوانم. گفتم فلانی شاید خودش خبر ندارد و دیگران دارند این همه خواهش و تمنا برایش می کنند. گفت: اتفاقاً خودش هم با ... و .... برای جور کردن کار ارتباط گرفته است.

    وزوزهای این چهل ساله افکارم را به هم ریخت و خوابم را آشفته کرد. من که تا امروز فکر می کردم، معیار بر عهده گرفتن نقش های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در این جامعه را باید در همان مفهوم شایستگی جستجو کنم، از امشب به بعد باید بپذیرم که معیار "کَس" و "دَس" است نه شایستگی، استعداد، توانایی و لیاقت؟

    شبانگاه این چهل ساله اصرار داشت تکلیفم را روشن کند. پرسید: با این مباحث همچنان می خواهی درب افکارت بر پاشنه ی آرمان ها بچرخد و از آنها سخن بگویی، یا واقعیت های این جامعه را لحاظ می کنید؟با خودم اندیشیدم راستی چند نفر را می توانم بیابم که بدون داشتن "کَسی" و "دَستی" به جایی رسیده اند؟

    دیشب که به مساله بیشتر اندیشیدم، دیدم گسلی در این جامعه در حال شکل گیری است که بین "کَس داران" و "بی کَسان" به وجود آمده است. این گسل اجتماعی نه تنها در عرصه ی کار و شغل و مدیریت، بلکه در عرصه های مختلف اقتصادی، فرهنگی، سیاسی،اجتماعی و حتی رویه های قضایی سر برآورده و افراد زیادی به این احساس رسیده اند که تا "کَسی" نداشته باشند نمی توانند حتی به حقوق شهروندی خود نیز دست یابند تا چه رسد به دریافت مزایای اجتماعی.

    به نظر می رسد شکاف های اجتماعی هر روز در این جامعه بیشتر و بیشتر می شوند، "کسی" و "دستی" نیست تا از میزان این شکاف ها بکاهد. گویا "کَس ها" و "دست ها" برای افزودن بر میزان گسل های اجتماعی دست در دست هم نهاده اند تا این جامعه نتواند به سر منزل مقصود برسد. این چهل ساله دوباره مرا از اسب آرمان پیاده کرد و بر واقعیت زمین نشاند. به من فهماند که بین آرمان ها و واقعیت های این جامعه، هر روز شکاف های عمیقی در حال رخ دادن است، باید از شعار دادن بپرهیزیم و تکلیف خود را با واقعیت های این جامعه روشن سازیم.

    به راستی از چهل سالگی که عبور می کنید، به این احساس دست می یابی که باید سیستم ذهنت را با واقعیت ها، ریکاوری کنید و ببینید بین "آن چه را آموخته اید" با "آن چه وجود دارد" چقدر فاصله افتاده است؟ تا بتوان به فاصله ی بین آرمان و واقعیت در یک جامعه دست یافت.


       ۱۴ دی ۱۳۹۲   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [8]

    نسخه آماده چاپ


     
       قفل فروشانِ کلیدنما

    قفل فروشانِ کلیدنما
    چند شب پیش، به همراه خانواده برای گذراندن بخشی از اوقات همیشه از فراغت، به پارک کوثر رفتم تا بچه ها نیز با وسایل کاملاً استاندارد موجود در آن، بازی کنند. دراز کشیده بودم، که با صدای سلامُ علیکمِ آشنایی تکان خوردم.
    دیدم یکی از دوستانی است که در سال ها گذشته، بیشتر اوقات، او را می دیدم اما مدت هاست چهره ی او را زیارت نکرده بودم. پس از احوال پرسی، از او پرسیدم: تو کجا و این جا کجا؟ چطور دل از درکه و دربند بریدی و تعطیلات آخر هفته ی شمال را تعطیل کردی و این جا آمده ای؟ گفت: چند روزی مرخصی گرفتم، برای دیدار با اقوام به ایلام آمدم.
    گفتم فلانی با ریاست چطوری؟ کماکان که ادامه دارد؟ گفت: اوضاع خوبه و مشکلی نیست. از او خواستم اگر وقت دارد بر زیلوی مندرسی که انداخته بودیم، بنشیند، تا با هم گپ و گفت دوستانه ای داشته باشیم. پس از نشستن و گذشت چند دقیقه از بحث های خودمانی، و رد و بدل شدن اخبار اجتماعی و سیاسی و یا به قول پدرم " قسیه په تی"؛ گفتمش: فلانی چند سالی است، سؤالی در ذهنم هست و اگر اجازه می دهی تا آن را مطرح کنم؟ پس از اجازه ی ایشان، از او پرسیدم:" شما چگونه در دوران ریاست جمهوری سیدمحمد خاتمی که در منتهی الیه سمت چپ قرار داشتی و بر همان اساس نیز 8 سال در دوایر مختلف ریاست کردی با تغییر دولت به منتهی الیه سمت راست پیوستی و دولتی را که برخی از مدیرانش حتی بادامچیان و عسکراولادی را از خود نمی دانستند، تو را از خود دانستند و 8 سال نیز در این دولت به ریاست خود تداوم بخشیدی؟
    خنده ای کرد و گفت: من آدم معتدلی هستم در هر دولتی قرار گیرم کار خودم را انجام می دهم. آنها به من نیاز داشتند، نه من به آن ها. گفتمش: از این فیلم ها برای من بازی نکن؛ سال هاست که همدیگر را می شناسیم. شما در هردو دوره، اتفاقاً در منتهی الیه قرار داشتید و نه در حد وسط. گفت: شما هم ذهن خود را با چه سؤالات بی خودی مشغول می کنید. گفتمش: فلانی تو خود می دانی که من فقط از سر کنجکاوی به دنبال پاسخ می گردم و الا کاره ای نیستم که بخواهم نان شما را آجر کنم. پس از مکث کوتاهی، استکان چایی را دست گرفت و شروع به صحبت کرد. خلاصه ای از صحبت های ایشان را به علت اهمیتی که داشتند، در زیر ذکر می کنم با این توضیح که از او تقاضا نمودم ،بدون ذکر نامش، نوشته ای را در این زمینه بنگارم.
     گفت: فلانی، نگاه من به سیاست نگاهی متفاوت است.نگاهی است که با آن چه، در کتب درسی آموخته ایم، متفاوت است و راز این تفاوت در تجربه ای است که من در زندگی و در طول دوران مدیریتم کسب نموده ام. اوایل انقلاب از این شعارها زیاد زده می شد. این که انسان باید همیشه نیتش پاک باشد. شیفته ی خدمت باشد و نه تشنه ی قدرت. الان دوران سیب زمینی خوردن و بر روی حصیر نشستن گذشته است. اگر مقام نداشته باشی، ثروت نداشته باشی، همیشه در چشم نباشی، کسی به تو احترام نمی گذارد. حتی بچه ی خودت یک لیوان آب دستت نمی دهد. در دوران نوجوانی و ابتدای جوانی، که از عمروعاص می گفتند فوراً لعن و نفرینش می کردم؛ اما الان دوره فرق کرده است؛ اگر پُست نداشته باشی، اگر پول نداشته باشی، کسی به اصطلاح "تره هم برایت خُرد نمی کند". هدف، اگر خدمت باشد، به قول شما در یک ده کوره هم می توان خدمت کرد، اما این طوری نیست. شما گفتید که بیش از 2700 نفر برای انتخابات شورای شهر و روستا در استان ایلام ثبت نام کرده اند. سوال من این است که آیا همه ی این افرادی که احساس تکلیف کرده اند، هدفشان خدمت صادقانه به مردم است؟ چرا این تعداد افراد در ایلام، احساس تکلیف نمی کنند که به حقوق همدیگر در کوچه و خیابان، در شهر و روستا احترام بگذارند؟ چرا احساس تکلیف نکرده اند در آن مزرعه، در آن اداره ی خود منشاء تغییر مثبت باشند؟ چرا احساس تکلیف نمی کنند هر جایی که دیدند مسئولی کارش را بلد نیست، چنان نقدش کنند که همان جا استعفا دهد و برود؟ آیا راه خدمت کردن به مردم، فقط از مسیر کاندیداتوری می گذرد؟
    راستش را بخواهید، دیدم این قسمت از بحثش جای تأمل بسیار دارد. گفتمش: حال فکر کنیم حرف های شما کاملاً درست، از شما می خواهم که از رازهای تداوم مدیریتت، برایم بگویی، مثل شما، ده ها نفر را می شناسم،اما چون چند سالی است همدیگر را می شناسیم، می خواهم تکنیک های ماندگاری در قدرت را از زبان شما بشنوم. استکان چایش را که نگاه کردم، دیدم تا نصفه خورده و بقیه سرد شده است، چای تازه ای برایش ریختم و او ادامه داد. می گفت: فلانی، به تجربه برای من ثابت شده، سیاست عرصه ی دروغ، پیمان شکنی، ریاکاری و به اصطلاح روبه صفتی است.
    امروز فکر می کنم آن چه را که ماکیاولی در شهریارش گفته، در سیاست کاملاً درست است.مدیران زیادی را می شناسم که مستقیم در چشمان مردم و کارمندانشان می نگرند و دروغ می گویند. انسان های زیادی را دیدم که فقط از همین راه هایی که تو، به آن ریاکاری می گویی، توانسته اند ثروت هنگفتی برای خود و خانواده شان جور کنند. نگاه کن در عرصه ی سیاست در کل جهان، چند شیر صفت می بینید؟ به نظرت تعداد روبه هان بیشترند یا شیران؟ گفتمش: احساسم این است که تعداد روبه هان از شیران خیلی بیشترند؟ پرسید می دانی چرا؟ گفتم چرا؟ گفت چون واقعیت سیاست این است. میوه ای تعارفش کردم و به صحبت هایش ادامه داد. از من پرسید: هدف علم سیاست چیه؟ گفتم به دست گرفتن قدرت برای اداره ی حکومت. گفت خدا پدر و مادرت را بیامرزد. امروز سود عالی در کجا نهفته است؟ در کار تولیدی؟ در بورس؟ در فعالیت توزیعی؟ در کجا؟ گفتم نظر شما چیه؟ گفت به نظر من، در به دست گرفتن قدرت. چند سال که مدیریت کنی، پول خوبی نصیبت می شود و آنگاه می توانی راحت زندگی کنی. تا مدیر هستی، باید آذوقه ی سال های آینده ات را جمع کنی. ممکن است فردا حادثه ای رخ دهد و تو نباشی. پس از چند لحظه ای به حرفش ادامه داد و گفت: انسان خودش از همه چیز و همه کس محترم تر است. احترام، امروز در چیست؟ در قدرت است. در ثروت است. نباید با حرف های الکی دلت را خوش کنی. من هم زمانی به دنبال این حرف های الکی بودم.
    دیدم در نزد اغلب مردم هرکسی پول دارد، قدر بیند و بر صدر نشیند. فهمیدم قافیه را باخته ام. باید بجنبم و الحمدالله الان نتیجه اش را نیز گرفته ام. می گفت: آدم هرچه ضربه می خورد از این رک و راست بودن است. شما معلم ها چیزهایی به ما گفتید که سی سال زحمت کشیدم تا آن ها را از ذهنم پاک کردم. در زندگی زبان انسان از هر چیزی مهم تر است. به نظرم زبان، عامل اصلی موفقیت یا شکست انسان است.
    الان چند سالی است که در آن بالا زندگی می کنم، فهمیدم چرب زبانی از همه چیز مهم تر است. با همین زبان، می توانی دشمن خونیت را دوست صمیمیت کنی. باید بدانی زبانت را چگونه می چرخانی. توصیه می کنم ازش خوب استفاده کن. زبان می تواند نقش یک دستگاه چاپ پول را برایت ایفا کند. گفتم: پس دل چی؟ گفت کسی از دل خبر ندارد. هر دو، دو پاره گوشتند، اما یکی پر مشتری و دیگری کسی در عالم سیاست خریدارش نیست.
    خانم و بچه ها که برگشتند، از او تقاضا کردم که قدم زنان برایم بیشتر از باورهایش نسبت به قدرت و سیاست بگوید. پذیرفت و به صحبت هایش چنین ادامه داد. فلانی: این انگلیسی ها، استاد سیاستند. باور کنید من بارها این سیاست آن ها که می گویند: تفرقه بینداز و حکومت کن" را امتحان کردم، جواب داده است. هرگاه می دیدم کسی برایم ضرر دارد چنان زیر آبش را می زدم که تا سال ها آبرویش ریخته شود و نای بلند شدن نداشته باشد. می گفت آدم سیاسی باید همیشه دستش پر باشد. تا اگر روزی روزگاری لازم باشد پته ی کسی را روی آب بیندازد، این کار را بکند. هرچه از زندگی عمومی و خصوصی دیگران خبر داشته باشی، ضرر نمی کنی، در عالم سیاست به درد می خورد. گفتمش: اندیشه های جالبی دارید، کلاً از دست رفته ای، هدف همه ی این چیزهایی را که می گویی رسیدن به منافع شخصی است. پس تکلیف منافع ملی چه می شود؟
    گفت: منافع ملی کشک است. مهم بقای قدرت و ریاست است. تا رییس هستی، عزت داری، آبرو داری، دیگران احترامت می گذارند. من دوران کوتاهی پُست نداشتم، خدا خدا می کردم کسی تعارف کوچکی به من کند. اما الان همیشه یا مهمانم یا به مهمانی دادن به مقامات بالاتر از خودم مشغولم. بچه هایم بهترین امکانات زندگی را دارند. یاد گرفته ام که دوست و دشمن را در دایره ی سود و زیان ببینم. گفتم: چطور؟ گفت: ببین، در سیاست شما نه دوست دایم دارید و نه دشمن دایم. همین فردی را که تا دیشب مهمانت بوده، فردا ممکن است در دایره ی دشمنانت جای گیرد. گفتم: آخه چرا؟ گفت:چون ممکن است به منافع ات آسیب برساند. برعکسش هم امکان دارد.
    گفتم فلانی الان دیوانه ام می کنی. سرم دارد سوت می کشد. آخه این چه تعریفی است که تو از مدیریت و سیاست برای خود کرده ای. گفت: این تعاریف من نیست؛ این حقیقت سیاست است. از او پرسیدم با دولت جدید چه می خواهی بکنی؟ گفت:دولت جدید خوراک من است. گفتم چطور؟ گفت: اولاَ شعارش اعتدال است و من همان طور که گفتم همیشه بر مدار اعتدال بوده ام. ثانیاً اعلام کرده اند که فراجناحی هستند، من هم وابسته به جناح خاصی نیستم و با تمام دولت ها همکاری داشته ام و سومی که از همه مهم تر است، این که، من با بسیاری از این آقایان دولت جدید، آشنایی قدیمی دارم. خیلی از این ها، وقتی می آمدند این شهر بالا، شب مهمان خانه ی من بودند.
    الان هم که خودم را وصل کرده ام. تازه، دوستان گردن کلفت تری در تهران دارم و نگران نیستم. گفتم: فلانی هویت تو و امثال تو، برای مدیران دولت جدید آشکار شده و راه برون رفتی نداری؛ دولت جدید کلید می خواهد، نه قفل. مدیران آن،تجربه ی آسیب رساندن دوزیستان سیاسی به پیکره ی جنبش های اجتماعی را، با چشمان خود نظاره کرده اند، چطور ممکن است، اشتباهات پیشین را تکرار کنند و راه را بر ورود امثال شماها بر دولت خود نبندند؟ گفت فلانی چند ماهی دندان بر روی جگر بگذار، بنشین و تماشا کن؛ من و امثال من خود کلید هستیم.
    با همدیگر که خداحافظی کردیم، با خود گفتم: ابلهان یگانه مشتریان ریاکارانند، تا آنها هستند، دوزیستان سیاسی نیز به ریاست خود تداوم می بخشند. به درستی قرآن کریم فرصت طلبی را یکی از صفات منافقان بر می شمارد و آن جا که در سوره ی نساء آیه ی 141 می فرمایند:
    "الَّذِینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإِنْ کانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَ إِنْ کانَ لِلْکافِرِینَ نَصِیبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فَاللَّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ وَ لَنْ یَجْعَلَ اللَّهُ لِلْکافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلاً"؛
    منافقان همان ها هستند که پیوسته انتظار مى کشند و مراقب شما هستند، اگر فتح و پیروزى نصیب شما گردد، مى گویند آیا ما با شما نبودیم (پس ما نیز سهیم در افتخارات و غنایم هستیم!) و اگر بهره اى نصیب کافران گردد، مى گویند آیا ما شما را تشویق به مبارزه و عدم تسلیم در برابر مومنان نمى کردیم؟ (پس با شما سهیم خواهیم بود!) خداوند در میان شما در روز رستاخیز داورى مى کند و هرگز براى کافران نسبت به مؤمنان راه تسلطى قرار نداده است.

       ۹ تير ۱۳۹۲   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [14]

    نسخه آماده چاپ


     
       "وزوزهای چهل سالگی"

    وقتی در جامعه ای زندگی می کنید که ساختارهای سنتی آن ازهم پاشیده شده و حرکت به سمت ساختارهای جدید را آغاز می نماید، اما پیش رو، موانع بزرگ و دژهای محکم می بیند، اذهان نیز دچار لرزه های مختلف با ریشترهای متفاوت می گردند. ذهن، از مرحله ی پیشین می خواهد دل بکند اما ساختارهای جدید نیز برایش اقناع کننده یا دست یافتنی نیست. در حالتی قرار می گیرد که نه راه پس دارد و نه راه پیش؛ خود را در برزخ احساس می کند، هاج و واج می ماند که چه کند؟ و در این بین، وقتی به چهل سالگی می رسی، گویی یک نفر با تو همسفر می گردد و از کله ی سحر تا گوش شب، در گوش هایت وزوز می خواند و می خواهد تو را از راه بدر کند. ادعا می کند که بسیار دوران دیده است و کوله باری از "معرفت علمی" و "معرفت عامیانه" را با خود به همراه دارد. اهل "دیالوگ" است، در ظاهر دوست ندارد، خود را "خودکامه" نشان دهد و به زور قانع ات سازد. می خواهد عمیقاً به باورهایش ایمان پیدا کنید. هزاران مثل و حکمت، قانون و نظریه، اتفاق و رویداد را کنار هم می چیند تا چیزی را به تو ثابت نماید.تسلط عجیبی بر مهارت ارتباطی دارد. سر موقع سر می رسد و آنجا از تو می خواهد به مساله بیندیشی. به عنوان مثال همین چند هفته پیش بود که ملال از وقایع اتفاقیه، عرض "بلوار دانشجو" را برای قدم زنی انتخاب کرده بودم، سر رسید و ضمن احوال پرسی، بحث خود را با سوال بسیار ساده ای آغاز نمود که راستی فلانی چه رابطه ای بین "اخلاق و سیاست" می بینی؟ ابتدا از او خواهش کردم که اگر می شود سیاست را ول کند و به عرصه ی اجتماع بیاید، اما قبول نکرد. مجبور شدم از رابطه ی این دو بگویم و مقاله ی 2 صفحه ای را که 15 سال پیش نوشته بودم، برایش مرور کنم و حکم انتهایی آن نوشته را مبنی بر این که اگر مدیریت بخش های مختلف جامعه، به دستان "افراد پاک" بیفتد جامعه ای نیکو خواهیم داشت، را برایش مرور کنم. به دانش استنادیم روی آوردم و چون فقط گوش می داد، احساس کردم قانع اش کرده و دست از سرم برمی دارد. اما زهی خیال باطل. همین که صحبت هایم تمام شد، رشته ی کلام را در دست گرفت و با ادله و امثله و وقایع اتفاقیه می خواست به من ثابت کند که باورم اشتباه است و اصلاً ترکیب این دو "جمع نقیضین" است. بحث و جدل های ما تمامی نداشت؛ نه تنها در عرض بلوار دانشجو به نتیجه نرسید؛ بلکه هفته ها طول کشید. پیشنهاد کرد از "دانش استنادی" دست بکشم، از اسب "ایده ئالیسم" پیاده شوم و از "باید و نبایدها" سخن نگویم، به زمین "واقعیت" و محیط پیرامونی برگردم، از ابزارهای "پوزیتیویسم"(احساس، اداراک، مشاهده، مصاحبه و...) استفاده کرده و از "هست و نیست ها" سخن بگویم تا به نتیجه ی لازم دست یابیم. پیشنهادش را پذیرفتم. در طول آن هفته که سخنان یکی از کاندیداهای محترم را می شنیدم و فریاد می زد:"من نمی خواهم کار سیاسی کنم و الان مردم به خدمت نیاز دارند". آهسته خودش را به کنارم رساند و توی گوش هایم شروع به وزوز کردن نمود و گفت: حالا دیدی؟ این آقا می خواهد "نقش سیاسی" بر عهده بگیرد و همین حالا هم دارد "فعالیت سیاسی" می کند، اما این عرصه، آن قدر کثیف است که حتی این آقا حاضر نیست بگوید می خواهم در این عرصه فعالیت کنم و اساساً فعالیت در این عرصه را مساوی خدمت نمی داند. حال چه نسبتی بین اخلاق و این عرصه می بینید؟ خلاصه در طول این مدت، این چهل ساله، می خواست هرطوری شده ثابت کند که این ترکیب اخلاق و سیاست در این دیار، متناقض است. مثال های متعددی می آورد از شیوه های رسیدن به معاونت اداره ای در یک شهرستان کوچک، تا راه های ماندن در ریاست کارگزینی یک سازمان و... را برایت بازگو می کرد. گویی "فوکو" را بسیار خوانده بود. مطلب را برایت "باستان شناسی" می کرد، تاریخ را برایت ورق می زد، از خاطرات اداریت سود می جست، از مشاهدات و مروداتت سخن می گفت، تجربیات عینی ات را برایت برمی شمارد، از این که برخی افراد برای بدست گرفتن سمتی اداری، چگونه دیگران را لت و پار می کنند، از پرونده سازی ها برای یکدیگر، از زیرآب زنی ها، از تهمت ها، شایعه پراکنی ها، دروغ ها، آمارهای غیرواقعی و... . از اینکه در روز روشن یک مسلمان شیعه ی دوازده امامی را، کافر می کنیم، یک انسان معتقد به جامعه را بی اعتقاد جلوه می دهیم، از انسانی پاک، فردی ناپاک می سازیم؛ از اینکه چگونه از همه چیز و همه کس ابزار می سازیم تا به اهدافمان برسیم و... . این چهل ساله در طول این مدت، از مثال های می گفت تا به تو ثابت کند این ترکیب جمع نقیضین است و اگر باوری به رابطه ی این دو داری آن را اصلاح کن. از من می خواست درباره ی صحبت آن دانش آموز سال اول دبیرستان خوب فکر کنم. آخه، فصلی از کتاب "مطالعات اجتماعی" سال اول دبیرستان، اختصاص به نظام سیاسی دارد. یک روز که در کلاس داشتم به تعریف نقش های سیاسی و نظام سیاسی می پرداختم و برای گوش های همیشه خسته ی دانش آموزان، از وظیفه ی "حفظ تعادل" توسط این نقش ها، سخن می گفتم، دانش آموزی ، با جفت پا وسط سخنرانی پرید و گفت: آقا:  هرکسی می خواهد نقش سیاسی بر عهده بگیرد مانند کسی است که می خواهد خریزه ی زیادی بخورد و باید پای انواع و اقسام و درجات تب و لرزهایش بنشیند؛ ممکن است امروز رییس باشی و فردا یک آبرو رفته. این که می گویی وظیفه اش حفظ تعادل است همچین نیست، آن چه دیده می شود بیشتر پرکردن جیب هاست. رشته ی کلام از دستم پرید، هاج و واج مانده بودم که چگونه یک نوجوان 14 ساله به این نظر رسیده است؟ چه دیده که چنین قضاوت می کند؟ چه عواملی باعث پدید آمدن این نگرش شده است؟ صحبت های این دانش آموز و بخصوص آن قصه ی خربزه اش، مرا کاملاً به فکر فرو برد که ما چه کرده ایم؟ این نسل، فردا در این جامعه ی سنتی چگونه عمل خواهند کرد؟ و به راستی ما با جامعه ی خود داریم چه می کنیم؟ 
    احساس کردم وزوزهای این چهل ساله اثر خویش را بر روح و روانم گذاشته است."مال" در ایلام، در آن "میرکان" سابق نیست،قدرت دارد بر اخلاق چیرگی می گیرد، و جماعتی را که چند سال پیش "دوزیستان سیاسی" نامیدم گویی نخبگان واقعی این عرصه اند و آن ها واقعیت بازی در میدان سیاست را زودتر فهمیده بودند. حقیقتاً این چهل سالگی، سن مسخره ای است. از اسب آرمان پیاده ات می کند، آرزوهایت را بر باد می دهد و بر خر واقعیت می نشاند. احساس می کنید بین آن چه را که برای ساختن جامعه ای نیکو لازم است و آن چه را که در حال وقوع است، شکاف عمیقی به وجود آمده است. پریشان تر از پیش، حس می کنید هیچ چیزی سرجای خود نمانده و از دست کسی نیز، کاری بر نمی آید؛ کسی و چیزی را نمی یابی تا از سرمایه های اجتماعی این جامعه پاسداری نمایند. گفته می شد و می شود که بنیان اصلی ساختن هر جامعه ای اخلاق است؛ اما گویی عده ای اعتقاد یافته اند که می شود با بداخلاقی نیز استانی توسعه یافته ساخت و یا مدیران توانمندی به حساب آیند. این جاست که ذهن به این سوال بزرگ می رسد که آیا این وضعیت آنومیک یا به هم  ریخته ی جامعه ی در حال گذار ایلام است که به این به هم  ریختگی اخلاق و سیاست در این دیار نیز سرایت نموده یا اساساً به قول این چهل ساله، این ترکیب، جمع نقیضین است؟ و او نیز آرام خود را به تو می رساند، توی گوش هایت وزوز می خواند که عزیزم فعلاً چهل سالگی ات مبارک، تا بعد. 

       ۳ تير ۱۳۹۱   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [8]

    نسخه آماده چاپ


     
       از خود كشي تا مرگ مشكوك

    از خود كشي تا مرگ مشكوك
    مدتي پيش فردي و مردي مرا به دفتر خويش فرا خواند تا در زمينه ي هيولايي به نام خودكشي در ايلام به گفت و گو بنشينيم. من نيز كه مي خواستم به آن سوگند (( دوركيمي )) جامعه شناسانه، مبني بر اين كه " جامعه شناسي علم واقعيت اجتماعي است " وفادار بمانم، به او گفتم: جاجي، ‌من در همين سال جاري با روزنامه ی شرق، مصاحبه اي در اين زمينه داشته، كه اگر مي خواهيد بدانيد چه مي خواهم بگويم، ‌از اين اينترنت پُرسرعتي كه در اختيار داريد، سرچ ساده اي نمايي، ‌آن را بيرون كشي و ملاحظه بفرمايید تا ديگر نيازي به وراجي هاي من نباشد.
    امر كردند: مي خواهم اين جا و از زبان خودت بشنوم. من نیز ابتدا از زمينه هاي شكل گيري مساله گفتم و سپس به ارايه ی راه كارها رسيدم و عنوان نمودم: اولين كاري كه بايد انجام گيرد انجام امور زيربنايي اقتصادي، رفع موانع توليد و اشتغال،‌كاهش نرخ بيكاري و فقرزدايي از جامعه است. بحث دوم نيز، تقويت سرمايه ی اجتماعي در استان، ‌اعم از ارتقاء سطح مشاركت و روابط اجتماعي، ‌اعتماد اجتماعي، ‌تقويت شبكه هاي محلي و محله اي است. آموزش مهارت های زندگي به تك تك شهروندان بايد به گونه اي اساسي و علمي در دستور كار قرار گيرد و سطح سلامت رواني و جسماني شهروندان را باید ارتقاء داد. فضاي نا اميدي و افسردگي حاكم بر استان، نيازمند تقويت فرهنگ شادي و نشاط اجتماعي است. بحث پُر كردن اوقات بسيار زياد فراغتِ مردم و بخصوص جوانان را بايد جدي گرفت. صحبت هاي من ادامه داشت كه وسط حرفم آمد و گفت: فلاني من از شما خواستم كه از (( شد )) سخن بگويي نه از (( نشد)). راه كارهاي فوري و عملي بده كه بتوان آن را اجرايي كرد. گفتم: حاجي جان! آدم اگر سرما هم بخورد اولاً چند روزي دوران كمون آن را مي گذراند، ‌سپس علائم ظاهر مي شود و پس از پايان دوران درمان، چند روزي نيز دوران نقاهت آن، طول مي كشد،‌ حال آسيب اجتماعي ای، با اين حجم از تاثيرگذاري كه طي ساليان زياد شكل گرفته، چگونه مي شود در عرض چند روز يا ماه از بين برود و يا كاهش محسوس نمايد؟ آن جلسه ی خودماني با گفتن حرف هاي ديگري بين ما ادامه و با خوردن چاي و شكلات و نارنگي پايان يافت.
    البته قرار شد تا چند روزي بينديشيم و راه كارهاي كوتاه مدت و چند روزه اي را براي دفع هيولا پيدا كرده و خدمت ايشان به عرض برسانم. اينك چند روزي از آن ملاقات گذشته و من راه كارهاي زير را براي كاهش نرخ دولتي خودكشي در ايلام به عرض ايشان و ساير همشهريان عزير مي رسانم، ‌باشد كه قبول افتد و ختم اين بيماري نیز هرچه زودتر به وسيله دولتيان اعلام گردد.
    به نظرم اگر كسي مي خواهد در عرض شش ماه ،يك سال يا دو سال اين بيماري را معالجه كند، اولين كاري كه بايد انجام دهد آن است كه بر روی تمامي آمارهاي مربوط به خودكشي، مُهر محرمانه بزند و اعلام نمايد كه به علت سوءاستفاده ی خائنان از اين آمارها، ‌هيچ دستگاهي حق ندارد آمار مربوط به خودكشي را در اختيار افراد، پژوهشگران ، دانشجویان، روزنامه نگاران و ... قرار دهد.درز نكردن آمارها به بيرون، مي تواند چند فايده داشته باشد. اول اينكه هيچ كسي از آمار واقعي مربوط به خودكشي خبر ندارد و اگر كسي خواست در اين زمينه ادعايي كند و مثلاً بگويد كه خودکشی هر ساله نسبت به سال قبل 20 درصد افزايش دارد، ‌از او بخواهيد كه آمارهايش را از كجا آورده؟ و او كه نمي تواند منبع خود را لو دهد، لذا در نزد دولتيان محكوم گشته و می توانید به جرم تشویش اذهان عمومی و ارائه ی آمارهای دروغ، او را به محکمه بکشانید. دوم اين كه مي توانيد هر بلايي كه  بخواهید بر سر آمارها در بياوري. مثلاً بگويي كه نرخ خودكشي 20 درصد كاهش يافت. يا موفق شديم شيوه ی خودكشي را تغيير دهيم يا مثلاً در نيمه ی هر ماه كه يارانه ها توزيع مي گردد،  نرخ خودكشي نيز كاهش مي يابد و الي آخر.
    البته در اين راستا، پژوهشگري ممكن است با تلاش فراوان  و از راه هاي مختلف، ‌به برخي از این آمارهای دست كاري شده، ‌دست يابد و آن ها را طي يك مقاله ی علمي ارايه داده، و یا به اطلاع برخی بیکاران اجتماعی برساند. كه ارايه ی اين آمارها نيز، می تواند براي شما مشكل آفرين گردد؛ چرا كه با همين آمارهاي غير واقعي نيز،‌ در صدر كشور قرار مي گيرد. اگر این اتفاق افتاد حضرتعالی باید به سراغ راه کار دوم بروید. به نظرم راه دوم اين است كه شما بخشي از آمارهاي مربوط به افراد خودكشي كننده را، از ستون مربوط به آسيب خودکشی، جدا كرده و به ستون ديگري مثلاً (( مرگ مشكوك )) انتقال دهید. شما با اين حربه مي توانيد بسياري از خودكشي هايي كه مثلاً با گاز، قرص،‌سم، ‌و ... صورت گرفته را به عنوان (( مرگ مشكوك )) اعلام نماييد. و پيرامون علت مرگ بنويسيد كه: "گاز گرفتگي منجر به مرگ" ،‌ "خودسوزي منجر به مرگ"، "مسمومیت منجر به مرگ"، " مرگ به دلايل نامعلوم" و ... .با اجراي اين راه كار مي توان مثلاً 400 مورد خودكشي منجر به مرگ را در سال، به 200 مورد برسانيد، اين كار مي تواند برای حضرت عالی چندين فايده داشته باشد:
    اول اين كه خیالت راحت شده و ديگر كسي نمي گويد كه 400 مورد زياد بوده و نرخ خودکشی در دوره ی شما افزايش يافته است چراكه 200 مورد هم كمي قابل تحمل و هم نسبت به سابق كاهش داشته است.
    دوم اين كه وقتي اين آمار را مي نگري،‌ جنس كاملاً جور شده و شما ديگر وظیفه ای نداری که دنبال كشف علت مرگ بگردی. اگر فرد بیکاری در این زمینه سوال کرد؟ مي گوييد: چون صاحب عزا اعلام نموده كه خودكشي نبوده، شما نيز پذيرفته اید. در این حالت هم صاحب عزا احساس راحتي مي كند و هم شما موفق شده ايد نرخ خودكشي را به ميزان قابل توجهي كاهش داده  و آن را واقعي جلوه نماييد.
    و اما فايده ی سوم اين راه كار، كه شايد پُر فايده تر نیز باشد، آن است كه مي توان با ارايه ی اين آمار به مسئول بالاتر از خود، ‌اعلام كنيد كه برنامه هاي من موفق درآمده و مسئول بالاتر نيز در رسانه ها با خوشحالي زايد الوصفي اعلام نمايد كه به لطف خداوند متعال و با تلاش های صورت گرفته توسط خدمتگزاران مردم، نرخ خودکشی در دوران ما کاهش یافته و ما توانسته ایم برای اولین بار مثلاً از مقام اول کشوری به مقام پنجم برسیم.
    البته در این میان ممکن است فرد بیکاری پیدا شود و سوال کند که شما در دوران مدیریت تان کار خاصی انجام نداده اید و در زمینه ی انجام امور زیربنایی اقتصادی، رفع موانع تولید و اشتغال، کاهش نرخ بیکاری و فقرزدایی از ایلام کار عمده ای انجام نداده اید؟ و حتی چندین سال است قادر نبوده اید وسایل تنها شهربازی شهر را تعمیر و یا تعویض نمایید، چگونه نرخ خودکشی کاهش یافته است؟ ضمن بر ملا کردن هویت شخص سوال کننده و وابستگی او به کانال های خاص و معاند؛ ‌می توانید اظهار بفرمایید که: ما سهام عدالت در اختیار مردم گذاشته ایم، یارانه ی نقدی پرداخت نموده ایم، مسکن مهر درست کرده ایم، لوله کشی گاز انجام داده ایم، صندوق مهر رضا افتتاح کرده ایم، برای زنان در بانک کشاورزی حساب ایران بانو باز کرده ایم و ... . باز هم اگر همان فرد فضول سوال کرد که کی تکلیف این مرگ های مشکوک روشن می شود و از ابهام خارج می گردد؟ می توانید پاسخ دهید که: دادیم بررسی کنند و در دست بررسی است، ان شاءالهی  اعلام می شود.
    البته راه کارهایی از این دست زیاد است و در صورت تمایل می توانم بقیه را حضوری خدمت شما به عرض برسانم تا بتوان با کمک همدیگر، نرخ دولتی خودکشی را کاهش داده و ختم این معضل اجتماعی را نیز اعلام گردد.
    اما در پایان این نوشتار ذکر چند نکته را ضروری می دانم:
    1-برادر عزیز مطبوعاتی که تیتر می زنید: "نرخ خودکشی در ایلام کاهش یافت"؛‌ می توانید بفرمایید که شما کجا زندگی می کنید؟ آیا نمی بینید که مردمان این دیار صبح خود را با شرکت در فاتحه ی عزیزی آغاز می کنند که دلایل مختلف اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی دست خود را از این دنیا کوتاه نموده است؟ آیا اطلاعیه های فاتحه خوانی نصب شده بر در و دیوار شهر را نمی نگری؟ آیا توانسته ای به خود زحمت داده و همان آمارهای نیمه واقعی مربوط به خودکشی را نگاه کنید؟ پیشنهاد دوستانه و خاضعانه ی من این است که اول شهر را بنگر و سپس تیتر بزن.
    2-برادر عزیز بومی مسئول، که در سمتِ کارشناس،کارشناس مسئول، معاون، رییس و ... نقش ایفا می کنید، به خاطر خسته و افسرده ی همشهریانت، مرحمتی بفرما، نمی خواهد در مراسم فاتحه خوانی هر روزه ی خودکشی کنندگان در این استان شرکت کنید، بلکه به جای آن، نگذارید حداقل از کانال حضرتعالی، آمار غیرواقعی به مسئولین بالاتر ارجاع داده شود تا شاید روزی، فردی، فکری برای آن کند.
    به آن خدایی که من و شما به آن باور داریم، اولین سوءاستفاده کنندگان از این آمارها، بیگانگان نیستند، بلکه مسئولین ناکارآمدی هستند که می خواهند با ارائه ی آمارهای غیر واقعی، چند روزی بیشتر بر صندلی قدرت تکیه زنند. یک لحظه با صاحبان عزا همدلی بفرما و خود را جای آن ها بگذار و ببین آیا اگر چنین واقعه ای نیز برای شما اتفاق می افتاد، باز دوست داشتید آمارها را زیر و رو کنند؟
    سابقاً عنوان می شد که مسئولین بالاتر ازآمارهای واقعی مطلع می گردند و ما فقط به خاطر سوءاستفاده ی دیگران، آنها را اعلام نمی کنیم؛ اما جای گرفتن استان ایلام در ردیف استان های برخوردار و قرار گرفتن این استان در ردیف 19 توسعه کشوری، این گفته را ابطال نموده و ثابت شد که مسئولین بالاتر نیز، بر پایه ی همین آمارهای غیر واقعی تصمیم گیری می کنند.
    3-و اما همشهری عزیزم که عزیزی را جهت خودکشی از دست داده ای، از عنوان نمودن دلیل واقعی مرگ عزیزت، هیچ واهمه ای به دل راه مده، آن مرحوم به دلایل مختلف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ... جسم خویش را از این دنیای خاکی رها نموده است.شما علت واقعی مرگ عزیزت را جار بزن، تا شاید بُعد ذهنی این آسیب اجتماعی برانگیخته گردد و هیولای همه ی ساکنین این سامان را نبلعد.
    این نوشتار، با ذکر بخشی از (( سفرنامه ی حاج سیاح )) به پایان می رسد و در کمال اعتماد و اطمینان عنوان می گردد که هیولا زنده است و همچنان، بسانِ سال های گذشته و شاید بسی بیشتر، دارد از ما می بلعد. غفلت بیشتر از آن یا خود را به خواب زدن، سبب می گردد، وارد منازل تک تک ساکنان این دیار گشته و آثار مصیبت بارتر از این، بر جای بگذارد.
    حاج سیاح محلاتی در حدود اوایل بهار سال 1260 هجری شمسی به حسین آباد ( ایلام کنونی) سفر می کند. او در سفرنامه اش شرحی می نویسد که سندی معتبر بر تاریخ آن زمان ایلام است:
    (( ...... راه آبادی ندیدم. تا رسیدم به رود عریضی که چندان عمقی نداشت، شاهزاده از آنجا برگشت و گفت: از آن طرف رود، متعلق است به حسین قلی خان والی ! ؟ رسیدم به آبادی ای که، عمارت ساخته شده ای نداشت ... هر بیت(منزل) جز چند ظرف گلین، چیز بیشتری نداشتند، در زیر سیاه چادری از موی بز، که چوبی به میانش زده تا بر پا بماند .... حیرت کردم از این مردمان پریشان !... چگونه قتل نفس نمی کنند ؟ )).

       ۲۰ آذر ۱۳۹۰   ::  لینک دائمی :: ارسال به ای‌‌‌میل :: نظر شما [6]

    نسخه آماده چاپ


    درباره

    خلیل کمربیگی
    ایلام-اجتماع-زندگی ilamkh.com

    دوستان ارجمند: مطالب این وبلاگ نوشته های شخصی اينجانب خليل كمربيگي معلم ،علاقمند به پژوهش ، تحقیق و حرفه ی روزنامه نگاری می باشند.هدف از انتشار این مطالب روشنگری و کاستن از مسایل و مشکلات استان است. از آنجا که رشته ی تحصیلی ام  جامعه شناسی می باشد‌، مطالب وبلاگ نیز بیشتر در حوزه های اجتماعی نوشته شده و سعی می گردد از زبان تخصصی جامعه شناسی اجتناب شده و مسایل را با ادبیاتی ساده انتشار دهد.تقاضا می گردد با ارائه نظرات خود ما را در رسیدن به اهداف ترسیم شده یاری فرمایید.ضمنا استفاده  از مطالب  اين وبلاگ و يا انتشار آنها،با ذکر منبع،بلامانع می باشد.

     

    نشانی الکترونیکی: [email protected]
     
     

    جستجو

     
     

    دسته ها

    ایلام امروز (9)
    انتخابات (2)
    اجتماعی - سیاسی (28)
    پژوهش ها و تحقیقات (1)
    عمومی (10)
    طایفه گرایی (1)

     
     

    آرشيو ماهانه

     
     

    آخرين مطالب

    احیای سنت میانجیگری
    گسست یا مشارکت؟
    ظاهرت را درست کن، کاری به باطن ندارم!
    سواری مجانی
    وزوزهای چهل سالگی (3)
    ایلام گریزی
    ایلام و تانکر آب شهرداری
    ایلام، کدخدای زورگو می خواهد یا مسئول قانون گرا؟
    دوزیستان یا شناسنامه داران؟
    آسان ترین راه کاهش مشکلات اجتماعی ایلام
    اعتیاد، حلقه ای از کلاف سردرگم ایلام
    لابی گری و واسطه گری در ایلام
    دایی رجب، کوچه بن بست و کانال هایش
    گسل اجتماعی "کَس دار" و "بی کَس"
    سلطان وارد می شود!
    قفل فروشانِ کلیدنما
    "وزوزهای چهل سالگی"
    از خود كشي تا مرگ مشكوك
    "ویروسی به نام آگهی"
    جامعه شناس ِ جامعه­بشناس
    بازگشت گرزها
    ایلام و هیولای خودکشی
    نامهربانی با یار مهربان در ایلام
    تحلیلی بر شکافی اجتماعی در ایلام
    "زنده باد تهران"
    خدايا "هاوار"
    شادی،گمشده ی ایلامیان
    لقمه نان،‌ به قيمت جان
    بحران جوانان در ايلام
    سرهنگ درست می گوید، اما چگونه؟

    خروجي RSS

     
     

    لینکهای روزانه

    خبرگزاری ایسنا- ایلام
    عالیه شکربیگی
    مجتبی مقصودی
    علی مرشدی زاد
    محمدرضا جوادی یگانه
    سعید معیدفر
    غلامعباس توسلی
    عباس کاظمی
    حسین کچوئیان
    شیرین احمدنیا
    علی عسکر احمدی
    محمد شکیبا
    رادیو زاگرس
    جلیل صفربیگی
    بهروز سپیدنامه
    حبیب الله بخشوده
    عصر ایلام
    مهرداد خدارحمی
    وبلاگ شخصی در بلاگفا
    ظاهر سارایی
    حمید حیدرپناه
    علی فیض الهی
    شهرام صفری
    ايلام ما
    ایلام امروز
    انجمن جامعه شناسی ایران
    انجمن جهانی جامعه شناسی
    انجمن جامعه شناسی آموزش و پرورش ایران
    انجمن جمعیت شناسی ایران
    انجمن انسان شناسی ایران

    خروجي RSS
     

     
     

     

     ۴۰۴۲۳۲۱۰ مشاهده از 28 فروردين 1384 | صفحه جاری  ۵۱۸ مشاهده | امروز  ۶۸۰۱ مشاهده

    نقش آوران ایلام امروز

        تمامي حقوق اين سايت براي شركت نقش آوران ايلام امروز محفوظ است. مسئوليت مطالب نگاشته شده به عهده نويسندگان آنها مي باشد.

    Managed With Chavir CMS

    آخرين به روز رساني:  سه‌شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷ |