شنبه 30 شهریور 1398

رنجنامه: «او» خواهد آمد!

حشمت الله نیکخواه

قبل از انقلاب را نمی دانم ولی بعد از انقلاب و از دور دوم مجلس تا کنون داوطلبین نمایندگی یکی پس از دیگری برای رضای خدا و خشنودی خلق رای دهنده، راه اندازی دانشگاه پیام نور آبدانان را در سرلوحه برنامه های تبلیغاتی خود قرار می دادند و بدین سان لبخندی بر لبان خلق الله پدیدار می گشت و چون هیچ آهی در بساط نداشتند با شرمندگی تمام آنچه در چنته داشتند دو دستی به نام آنان تقدیم می کردند و در صندوقهای رای می‌انداختند. و با دعای خیر مردم، نماینده به مجلس راه می یافت.

نماینده نیز در آغاز کار برای اینکه مردم را بیشتر شرمنده خود کند خبر آمدن پیام نور در نزدیک ترین زمان ممکن، به آنان می داد. عرق شرمندگی همچنان بر جبین مردم نمایان می گشت، تا اینکه وعده موعود فرا رسید و نماینده در جمع مردم، پشت تریبون اعلام می کرد که خواهران و برادران عجله نکنید همه چیز رو به راه است، «صبر کنید ماه دگر. » و باز هم لبخند رضایت بر لب مردم.

ماه بعد و ماههای بعدی نیز آمد ولی خبری از «او» نبود. سال اول به خوشی تمام می شد و نماینده در جمع مردم، باز هم اعلام می داشت که : ایها الناس! علیرغم تمام مشکلات قسمتی از اعتبارات را خارج از نوبت گرفته ایم «صبر کنید سال دگر.» سال بعد و سالهای بعدی نیز آمد ولی خبری از «او» نبود. پایان چهار سال که می شد نماینده با قیافه ای حق به جانب: اظهار می داشت: بین خود و خدای خود راضی ام که آنچه در توانم بود انجام دادم و از این بابت به هیچ کس بدهکار نیستم ولی می دانید کسی موفق است «او» را بیاورد که در جریان گذشته بوده و با زیر و بم کارها آشنایی داشته باشد. اگر خواستید دور بعد در خدمتیم، ولذا عجله نکنید و «صبر کنید دور دگر.»

البته در کنار وی دیگران نیز می آمدند و در بین مردم هنگام رقابتهای انتخاباتی فریاد بر می آوردند که: آی مردم! شما مقصرید. اگر برای رای خود ارزش قائل بودید می دانستید به چه کسی رای بدهید. اینگونه کارها، راه حل دارد. و راه حل این معما فقط نزد من بوده و بس. خواهشم این است که به خاطر رضای خدا و رفع مشکل خودتان به من رای دهید.

آری مردم نیز چون رضای خدا برایشان از هر چیز مهمتر بود و از طرفی مشکلاتشان به این طریق رفع می شد اینبار با رای ناقابل خود حلال معما! را روانه مجلس می کردند. اما حکایت باز هم همچنان باقی بود: «صبر کن ماه دگر، سال دگر ... و دور دگر ...»

تا اینکه روزی آمد و روزی رفت سالهای آخر سلسله سازندگیان فرا رسید، سردار آنان به شهر وارد شد و برای اولین بار از زبان ریاست مملکت، در حضور هزاران تن وعده آمدن «او» در آینده نزدیک داده شد و مردم با ساز و دهل که به همین مناسبت از قبل در وعده گاه آماده کرده بودند پای کوبان فریاد بر می آوردند که «سردار سازندگی تشکر، تشکر».

غافل از اینکه باید صبر می کردند تا صبح دولتی دیگر بدمد. و نوبت به سلسله ای دیگر برسد و گویی همین هم شد. از آن پس داوطلبان نمایندگی و نمایندگان منتخب وعده ها دادند که چه جای نگرانی است «او» خواهد آمد، با اندکی حوصله همه چیز تمام خواهد شد. دور اول سلسله اصلاحاتیان فرا رسید و مردم همچنان چشم به راه آمدن گمشده خود بودند. در پایان دور اول  نیاز بود سردار اصلاحات به اقصی نقاط کشور سفر کند. منت بر ما گذاشت و زحمت سفر این دیار را نیز تقبل فرمود و باز هم با صدای بلند فریاد برآورد که: کمترین حق شما آمدن «اوست» و من این را به شما هدیه کردم.

مردم از شادی سر از پای نمی شناختند، صدای سوت و کف و هلهله آنان و فریاد «سردار اصلاحات تشکر، تشکر» فضای ورزشگاه شهر را طنین انداخته بود.کبیرکوه نیز به علت همجواری با ورزشگاه محل تجمع در انعکاس صدای آنان سنگ تمام گذاشت. و خود نیز همصدا با آنان می خندید!. اما ظاهرا خنده کبیرکوه از نوع دیگری بود. قدما گفته اند که سینه کوهها مالامال از وعده های بشریت است و اگر گوش شنوایی باشد، سلسله جبال، با سکوت خود چه حرفهای معنی داری که نمی گویند.

آری، تو نگو صدای انعکاسی که از جانب کبیرکوه و در شهر پیچیده، صدای وعده های دو سردار سازندگی و اصلاحات است که فریاد می زدند «او» می آید! و ما به اشتباه فکر می کردیم که صدای «تشکر، تشکر» خلق الله است. و با این فرض خنده کبیر کوه هم چندان بی ربط نبود. ولی ظاهرا اینبار قضیه جدی تر می نمود، به شرط اینکه مردم با رای خود اصلاحات را همراهی و با صبر خود به انتظار آغاز دور دیگر ریاست جمهوری آنان می نشستند.

چاره ای نبود باز هم باید رای داد و به انتظار نشست. تا اینکه در سالهای اواخر حکومت این سلسله خبر رسید یک نفر بومی به عنوان ریاست «او» تعیین گردیده ولی دقیقا به یاد ندارم که صدور ابلاغ ریاستش از نوع «صبر کن ماه دگر» بود یا خیر. گر چه هنوز خبری از اصل ماجرا نبود ولی باز هم باید به فال نیک می گرفت.

اجازه بدهید صحنه ای دیگر را از این نمایش با هم مرور کنیم. بازیگران این صحنه داوطلبین مجلس و نمایندگان منتخب بودند. مرثیه ها می خواندند، به حال این مردم بینوا غبطه ها می خوردند که دوای درد مردم نزد آنان است اما خود بیخبرند! باید هر طور شده آنان را آگاه کرد، که این معما حل شدنی است به شرط اینکه از جانب مردم همتی صورت گیرد  و رایی داده شود. و بدین سان امتیاز دهی مردم همنچنان ادامه داشت و فردی دیگر انتخاب گردید.

ماه بعد و سال بعد فرا رسید و ناگهان منادی سر داد که، ریاست جدید «او» انتخاب و حکم ابلاغ گرفته است. با این خبر عده ای قهر کردند و برخی با وی بیعت نمودند، و تشکر خطیب جمعه به نمایندگی از مردم به خاطر راه اندازی «او» بخشی از عوارض آمدنش بود. و مردم گرچه از این ماراتن طولانی و طاقت فرسا خسته بودند ولی باز هم خدای را شاکرند که در نهایت «او» آمد.

اما صدای خنده معنی دار کبیر کوه همچنان در شهر می پیچد تا اینکه پس از گلایه های خطیب جمعه شهر ما هماهنگ با فریاد معنی دار کبیر کوه همنوا با هم خبر از نیامدنش می دهند و علی الظاهر مردم نیز خود را مهیای «صبر کردن برای وقتی دیگر» می کنند و سریال «زیر آسمان شهر» ما همچنان ادامه دارد.

ولی در آخرین لحظات نوشتن این رنجنامه خبر رسید که «او» خواهد آمد. اما نه به تنهایی، بلکه به قرار معلوم بیمارستان ۹۶ تختخوابی آبدانان را نیز با خود خواهد آورد. و شاید اصلا رمز دیر‌ آمدن «او»  همین بوده باشد! الله اعلم.

بار الها یا عمر نوح و یا صبر ایوب به این مردم عطا کن تا حسرت دیدن چهره «او» بر دل آنان نماند. آمین یا رب العالمین.