می دانم؟ نه، نمی دانم

امروز که از کلاس درس برگشتم تمام ذهنم مشغول دنياي سياست گشت. هاج و واج مانده بودم به ياد مقاله اي که تقريبا يک دهه پيش و هنگامي که در ابتداي جوانيم نوشته بودم، افتادم" اخلاق و سياست" و چقدر دوست داشتم هر طوري شده اين دو را به هم پيوند دهم.آن روزها "مصطفي بيگي" سردبير هفته نامه ي "صبح ايلام" تشويق مي کرد که بنويسم و من که عاشق چاپ نوشته هايم بودم از هر دري مي نوشتم. اما اين روزها نمي دانم از چه بنويسم؟ اصلا بنويسم يا ننويسم؟ نوشتن،ننوشتن،زندگي، وام هاي پس نداده، تذکر دوستان، سفارش اطرافيان, نمي دانم. باور کنيد، نمي دانم. دريا طوفاني است. خودم را به دريا زنم يا نزنم؟ برعکس شنا کنم ؟ نه بابا من اهلش نيستم. بهتر است سکوت کنيم تا ببينيم چه مي شود؟ منتظر قهرمان ديگري مي مانيم،نه؟ اصلا قهرماني مانده يا نمانده؟ کسي مي نويسد؟ نمي نويسد؟ بنويسيم؟ ننويسيم؟ بنويسيد. نه ، ننويسيد . بگذار ببينيم چه مي شود؟ به لب جوي بنشين و روزگار را تماشا کن. اين هم مي گذرد. مي گذرد؟ کي؟ کجا؟ چگونه؟ نمي دانم . واقعا نمي دانم. سياست،مردم،عقل، احساس، ترحم، وجدان، نمي دانم؟ باور کنيد نمي دانم. از "ژرژ پمپيدو" سياستمدار فرانسوي بنويسيم، خوبه؟ او جايي گفته بود که: مردان نيک خود را فداي ملت مي کنند، سياستمدار ملت را فداي خود. به نظرتان او آرماني نينديشيده است؟ اگر مي آمد مردانی را مي ديدکه  گوجه ي 2000 توماني مي خرند و از صبح تا غروب نمازهايشان قضا مي گردد تا وام هايشان را ادا کنند، آيا باز اينگونه در باره مردان نيک سخن مي گفت؟ "شارل دوگل" هم جايي گفته بود" سياستمدارها اربابند ولي در جهان جديد نمي توانند بگويند اربابيم، به جايش مي گويند ما خدمتگزاريم. چه فرقي مي کند؟ اين ارباب و اين هم خدمتگزار؟ او که مي خواهد اربابي کند حالا چه اسمش بگذارند ارباب چه خدمتگزار. اين سياسيون قديم بودند که حتي براي واژه ها هم احترام قائل بودند. آنها که نه اجازه داده اند کسي پا به حريمشان بگذارد و نه اجازه مي دهند کسي آنها را ناديده بگيرد و به اصطلاح آنها راکنف کند. بالاخره به کنف کنندگان خواهند فهماند که حريمشان محوطه ي ممنوعه است و متجاوزين به اشد مجازات خواهند رسيد. الان معناي آن جمله ي "آلبر کامو" را مي فهمم که مي گفت: مردان بزرگ وارد دنياي سياست نمي شوند و بايد اضافه کرد خصوصا در جهان سوم. اين را نه به اين خاطر که ادعاي بزرگي کنم بلکه مي خواهم بگويم دنياي سياست آدم خود مي خواهد و ما را چه به سياست. ما که هميشه گوشمان، صداي قلبمان را مي شنود و با ريختن خون کودکي، مثل کودکان زارزار گريه مي کنيم چه نسبتي با سياست؟ سياسمتداران آخرين آمار کشتگان را جويا مي شوند و من کشته شدن جواني بي گناه را يک  تراژدي مي دانم.سياست مرد خود و فرد خود مي خواهد. ما که اصلا نمي دانيم سياست علم است يا هنر؟ زور مي خواهد يا تدبير؟ مهره ي مار است يا شمشير قهار؟ و آيا دوست داشتن مال عالمه سياسته يا نه؟ و اصلا قلبي در بدن سياست هست يا نيست؟ رحم و عدالت کار خداست يا سياستمداران ؟ و آيا خدا نسبتي با عالم سياست داره يا نه؟ وقتي در پاسخ به اين پرسش هاي اوليه درمانده ايم پس چکار با سياست و سياستمداران داريم؟ ما که تا يک چک تو گوشمان بزنند تا سال ها لالموني خواهيم گرفت به سياست چه؟آنهم در جهان سوم. واقعا نمي دانم؟ شما که مي دانيد؟ نه؟ نگو مي دانم. نمي داني. خود را به دانستن نزن . من که نمي دانم و تا آن جايي که مي دانم تو هم نمي داني دوست خوبم. پس زور نزن که مي داني. از تعهد اجتماعي و اين حرف ها هم دم نزن که گوشم از اين حرف ها پر است. فرصتي مي دهم، دوست من! فکر کنيد، ببينم مي دانيد يا نمي دانيد؟ عجله نکن،‌ با خود فکر کن. هر چند فکر کردن بزرگترين رنج دنياست اما فکر کن، به فکر کردنش مي ارزد. اگر فکر کردي و به نتيجه اي رسيدي، ما را نيز از تراوشات فکري خود بي نصيب نگذار.

نظرات ارسال نظر

ایلام امروز؛ آرشیو دیجیتال ایلامیان

عمر سایت: 14سال