فریاد روحانی، فریاد ملت است

 

خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)،منطقه ایلام - یادداشت روز

علی موسی‌نژاد، عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد ایلام

رئیس جمهور روحانی، در دیدار سفرا و برخی از وزرا وقت را غنیمت دانست[1] و مصلحت در آن دید که شکایت به درگاه خلق بَرَد و حکایت «هراسیون» را با آنان بازگوید. او حال دل زاهدان را نه فقط به خلق گفت بلکه با چنگ و رُباب[2] گفت. آقای رئیس جمهور بی آنکه سّر دلش در زبان بگیرد، اِفشای راز خلوتیان کرد[3] و به خوبی نشان داد که دلش ز سالوس و طبل زیر گلیم دلواپسان[4] گرفته است؛ او بر آنان کمان ملامت کشید[5] و هشدار داد که اکنون که باده را خورده اند، سنگ به جام نیندازند[6] و چو مهمان خراباتند با رندان به عزت باشند[7] و بیش از این، زحمت و آزار خلق روا ندارند و عِرض خود نبرند[8]. آقای روحانی بر آنان که باز پای در رکاب تخریب نهاده، شمشیر شرارت آخته و قصد دل ریش مردم به آزاری دگر کرده اند[9]، خروشید که خود را به خواب نزنند و بی گدار به آب نزنند و اگر واقعاً برآنند که بر منتهای همت خلق کامران شوند و کام دل دردمندشان را برآورند، بهتر آن است که نهال دشمنی بَرکَنند و درخت دوستی بنشانند[10] تا هم کام های خلق برآورده گردند و هم کام های تلخ شیرین شوند. او بر خلاف خاتمی، از سرزنش مدعیان نیندیشید و صلاح اندیشی نکرد[11] و ندا در داد که در مرام او، وعظ بی عملان واجب است نشنیدن و دست زهدفروشان خطاست بوسیدن[12].

 

این برخورد دکتر روحانی، مخالفت ها و موافقت های بسیاری را در پی داشت. اما شگفت انگیزتر از همه، اظهار شگفتی برخی از اصلاح طلبان است که اقدام دکتر روحانی را تخطئه، و او را به عدول از شأن ریاست جمهوری متهم کردند و سخنانش را خطاب به دلواپسان که نه نگران مصالح ملی بلکه نگران مطامع خودشان هستند، در تضاد با آزادی عقیده و بیان دانستند و حتی او را دعوت به مدارا با آنان کردند. این نازک طبعان چه زود فراموش کردند که همین دلواپسان سال ها پشتیبان دولتی بودند که تمام منافع و مصالح کشور را تاراج کوته بینی ها و بی تدبیری ها و تنگ نظری های خود کرد؛ ثروت های خدادادی این مردم را حیف و میل کرد؛ مغزها و متفکران را گوشه نشین کرد و فراری داد؛ خامان و خُردان را بر سریر سروری، و نخبگان و شایستگان را بر خاک مذلت نشاند؛ جایگاه این کشور را فدای ماجراجویی و خام اندیشی در عرصه سیاسی کرد؛  در عهد همینان بود که  نفت مان طعمه ویژه خواران شد؛ ثبات و امنیت کشور به مخاطره افتاد؛ امید و اعتماد و آرامش و شادی و نشاط کوچید، و بیخ طرب خشکید. آنچه در این دوره درو کردیم، باد بود و بلا بود و بیم بود[13]؛ افسردگی و نومیدی و درماندگی و بیچارگی و فلاکت بود.

اما شگفتا که هراسیون را هیچ غمی از این اوضاع نبود؛ آنها قریب به یک دهه قولاً بر طبل عدالت کوبیدند و عملاً بر سرش؛ خرخره عدالت را چسبیدند و نَفَس اخلاق را به شماره افکندند؛ اما یک بار برای رفاه مردم، بَست ننشستند و دلواپس سرنوشت جوانانی که از فقر و بیکاری، دامن به هزار آسیب و انحراف آلودند، نشدند.

مگر در عهد اِمارت و وزارت اینان نبود که نخبه های فکری، سیاسی و مدیریتی این کشور گوشه عزلت گزیدند و زبان در کام کشیدند و تعداد قابل توجهی نیز از کُربت جور همدستان و سربازان همین هراسیون، راه غربت در پیش گرفتند[14]؟

عجبا! برخی انتظار دارند که روحانی همچون خاتمی بنشیند و اگر گریبان این یکی وزیرش را دریدند و دستار از سر آن دیگر وزیرش افکندند، دم برنیاورد و به نام تمرین دموکراسی، مدارا کند. آیا متانت و مدارای خاتمی با همین ها ( از فلسفه دان هایشان تا کُرکُری خوان هایشان، از پزشکان شان تا بیماران پر شمارشان، ...) را حاصلی جز جری شدن بیشتر و جرأت یافتن افزون تر در پی بود؟ راستی،کدام عرصه از ترک تازی این قوم فرهنگ ستیز در امان ماند؟ کیست که نداند اینان نه غم معیشت مردم را دارند و نه دغدغه ایمانشان را؟ کیست که نداند که اینان باز هم برای لقمه ای چرب تر، دندان تیز کرده اند و برای دستیابی به مطامع نامشروع شان، با این دولت عزم ستیز کرده اند؟

آیا روحانی نباید بر سر اینان که چنین جهنمی برای این ملت آفریدند، فریاد بکشد؟ او نه دندانشان را شکسته است و نه نانشان را بریده است و نه جانشان را گرفته و نه بی محاکمه محکومشان کرده و نه به زندانشان افکنده. بلکه با الفاظی با آنان سخن گفت که در قاموس شان معنی پیدا می کند و در قالب تنگ فهم شان می گنجد. و جز این، زبانی برای سخن گفتن با آنان وجود ندارد.

بر سر این قوم، نه یک فریاد که فریادها باید کشید. درست است که به تعبیر هابرماسی، شرایط گفتگو، آرمانی نیست و طرفین از مواضعی برابر با یکدیگر سخن نمی گویند؛ اما بر خلاف آنچه دکتر زیبا کلام و برخی دیگر معتقدند و می گویدند  و می نویسند، خواندن وعظ با این سیه دلان نه تنها سودی[15] ندارد که از دست دادن فرصت های تاریخی برای توسعه کشور است.

فریاد روحانی، فریاد یک ملت است؛ ملتی که می خواهد کوی توسعه را پیدا کند و عروس آسایش را در بر گیرد، از فرصت های تکرارناشدنی برای پیشرفت استفاده کند، از چنگال عفریت فقر و فساد و تبعیض رهایی یابد، اخلاق و انسانیت را حاکم سازد و ... .

پی نوشت:

 

[i][1] - حافظ: وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی/ حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی

             قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند/ بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

[ii][2] - حافظ: چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی/ هم سینه پر آتش بِه هم دیده پر آب اولی

             من حال دل زاهد به خلق نخواهم گفت/ کاین قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی

[iii][3] - حافظ: افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع/ شکر خدا که سّر دلش در دهان گرفت

[iv][4] - حافظ: دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم/ خوش آنکه بر در میخانه بر کُنم علمی

[v][5] - حافظ: بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند/ تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

[vi][6] - حافظ: باده با محتسب شهر ننوشی زنهار/ بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد

[vii][7] - حافظ: چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان/ که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

[viii][8] - حافظ: ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه تست/ عرض خود می بری و زحمت ما می داری

               تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم/ از که می نالی و فریاد چرا می داری

[ix][9] - حافظ: هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت/ کُندم قصد دل ریش به آزار دگر

[x][10] - حافظ: درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد/ نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد

[xi][11] - حافظ: گر من از سرزنش مدعیان اندیشم/ شیوه مستی و رندی نرود از پیشم

              زهد رندان نوآموخته راهی به دهیست/ من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم

[xii][12] - حافظ: عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس/ که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن

              مبوس جز لب معشوق و جام می حافظ/ که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

[xiii][13] - ظاهر سارایی: فردا دروغ بود، دروغی عظیم بود/  فردا عذاب بود، عذابی الیم بود

                       امروزمان به حسرت فردا تباه شد/ فردا که باد بود و بلا بود و بیم بود

[xiv][14] - سعدی: یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز، تا بجایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت در پیش گرفتند ... .

[xv][15] - سعدی: آهنی را که موریانه بخورد/ نتوان برد از او به صیقل زنگ

     با سیه دل چه سود خواندن وعظ؟/ نرود میخ آهنین در سنگ

 


 

نظرات ارسال نظر

ایلام امروز؛ آرشیو دیجیتال ایلامیان

عمر سایت: 14سال