جمعه 29 شهریور 1398

درباره مولا امام زمان (عج)

بهزاد اویسی

بسم اله الرحمن الرحیم "والعصر ان انسان لفی خسر "

 این آن لحظه ایست که ما در خسرانیم ،چه مومن ،چه کافر ، چه خوب ، چه بد چه و چه وچه . . . . . . . ، که از آن جمال بی مثال و آفتاب وصال بدوریم و محروم ، ماییم که در صحرای بی آب و علف دنیا ، غریب و بی کس فتاده ایم و دست غفلت بدل نهاده، هر کس سویی فتاده .

افسوس و هزاران آه جانسوز ، که خود نمی دانیم از چه منبع فیضی محرومیم و گرفتار بیماری غفلت ، و همه و همه در خسران جبران ناپذیریم که این ایام فراق ایام بی حاصلی است و به قول شاعر : اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود همه در خسران و بی حاصلی و بی خبری هستیم در طبقات و سنخیات مختلف یکی به مادیات ، دیگری با ملک و زمین و مال ، سه دیگر با منال و میراث و عیال ، و آن دیگری به نماز و تقوا و دستار و این یکی به کفر و ناسزایی و شهوات واین همان " اکثرهم لا یومنون " و " اکثرهم لا یعلمون " و هزاران"اکثرهم " دیگر قران ، و مگر نه این است که ما نیز جزیی از آن " اکثرهم " هستیم .

و من در این وادی کثرت نفی ها بخود میگویم : ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند و لیاقت خود را بهتر از این وصف نتوانم کرد که : ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما می داری من که خود میدانم و خدای دانایان ، که در چه خسرانی هستم و سر فرو برده وادی وصالم که از چه مهلکهء خسرانی بیرون آمدم ومن میدانم که انسان شدن در این عصر لجن و پیشرفت و تکنولوژی ، و نزد این انسان پیشرفته مرموز کثیف و حیله گر واین پایی که در گل خسران گیر کرده ، محال است . این همان انسانی است که به رنگ و آب وخال و خط خسران اراسته شده است . و اما در این وادی سرگردانی و دلواپسی ، غربت و بی کسی ،کسالت و تکرار ، بیم ویاس وناامیدی ، در این سرای بی کسی ، که کسی به در نمی زند، ودر این زمستان سرد ، که سقف آسمان کوتاه شده وهوا و فضا دل تنگ شده ، و همه به اکراه دست دوستی و یکرنگی و ...... از بغل بیرون می آورند و در این شب ظلمانی که جز پیش پا را دید ، نتوان . تکیه امیدی هست ، کران آرامشی هست ، کس خبر کننده ای هست ، بهار خوش و خرمی هست ، دست بت شکنی از تبار ابراهیمی هست ، وفجر صادقی هست ، نور امیدی هست که صبح های کاذب را در هم می شکند وشب ظلمانی را می برد . و امروز همه امیدوار ، همه و همه ، ناامید و باامید ، متقی وکناهکار ، مومن و کافر ، درستکار وبدکار ، متحجر و مدرنیسم ، پیشرفته وجهان سوم ، وامروز بیشتر از هر زمان دیگر کمبود آفتاب وجودت ، در شب لبریزی طاقات احساس می شود امروز دو جهان پیشرفته و عقب افتاده به یک تفاهم مبارک از دو راه متفاوت رسیده اند و آن کمبود منجی مقدس برتر است .

و خواهد آمد آنکه شفیع بلا واسطه درگاه غافر است و افسوس که آمدنش چون قبر مادرش نامعلوم . چه آمدن با شکوهی که من افتاده در منجلاب ، که بوی تعفنم خودم را نیز آزار میدهد ، امیدوار . چه آمدن به موقعی ، که انسانهای افتاده در عصر مدرنیسم ، سخت به کشفش نیازمند ، وچه آمدن کیمیا واری که انسانهای ماشینی مسخ شده ،در وادی خسران و زیانکاری ، نیک نیازمند تعمیر و برگرداندن به عهد بوق وحجر، عهد صفا و یکرنگی ، عهد وفا و پیمان ، عهد صلح و دیگر خواهی ، نفی خودپسندی ، عهد نوع دوستی و بشریت دوستی ، که : " بنی آدم اعضا یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند چو عضوی بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار وچه آمدن آرامش بخشی که"الا الذین آمنو و عملو الصالحات و تواصو باالحق و تواصو باالصبر " در میان این عصر لجن و انسانهای پیشرفته بی دین و قید ویا متحجر زبان نفهم ، با داروی صبر و تمسک به حق ، وصالت را به شیرینی دکان حلوایی لمس خواهند کرد که دیگر کار از چشیدن گذشته است از بس تلخکامی به دهن که چه عرض کنم از سر هم بالاتر زده . امروز همه چهره ها گرد آلود یاس و ناامیدی اند ، گیجی و سرگشتگی ، ردای نازیبای تن انسانهاست ، تنفر از هم نوع و پناه بردن به حیوان برای همدم و همراهی ، نشانه تنهایی آشکار انسانهاست .

امروز بیش از هر زمان دیگر انسانها نیازمند آب حیوانند ، بیش از هر زمان دیگر نیازمند وجود خضر مانند تو برای رسیدن به آب زلال حیاتند . امروز بیش از هر زمان دیگر ، نیازمند آب زلال و گوارای دوستی و محبتیم ، نیازمند سخنان سحر آمیز و جان بخشیم ، نیازمند سنگ صبور گله مندی های روزمره زندگی مانیم . نیازمند انسان خدا گونه ایم ، نازمند دست بت شکن ابراهیمیم ، نیازمند دست مشعشع موسی ایم ، نیازمند نفس مسیحایی عیسی ایم ، نیازمند زبان حقگوی عیسی ایم ، نیازمند و تشنه تر و مستسقی تر شبه محمدیم ، تشنه " خلق العظیم " گونه محمدیم ، نیازمند اسوه زنده حسنه ایم ، نیازمند انسان کامل کننده اخلاقیم و در یک کلام نیازمند کامل کننده ال محمدیم . واین شرح حال من بود و اما تو ........ واما تو باید بیایی که از جنس نوری و منتظر ظهور ، باید بیایی که تویی تفسیر عشقهای ناتمامم ، وتویی گره گشای عقده های ناگشوده ام ، و تویی جولانگاه عشق سرگشته ام ، و تویی خواننده دفتر سینه ناگشوده ام ، و تویی بخشایشگر گناه نابخشوده ام ، و تویی آن دریایی که منم قطره وامانده از او ، که چرکین گشته ام : تو با منی ام من از خودم دورم چو قطره از دریا من از تو مهجورم اما،مایه ی امید این است که دریا بدیها را در خود حل می کند و تنها تویی، که تو مانده ای و مسخ نشده ای تنا تویی که عیارت کم نشده ، تو مانده ای که معیار تمام انسانیت باشی ، و تو مانده ای که امید بماند ، وتومانده ای که بن بست نابود شود . و تو بمان که این من و منم ها ارزش ماندن ندارند ، و تو بمان و سکان عشق را هدایت کن ، و امید انسان مدرن سرگشته باش ، و تو بمان و تو بمان و تو بمان ..........................................